میرساندگویش اصفهانی تکیه ای: arasne طاری: arasna طامه ای: rasne طرقی: arasna کشه ای: arasna نطنزی: resna
میراندنلغتنامه دهخدامیراندن . [ دَ ] (مص ) میرانیدن . سبب مرگ شدن . کشتن . ماتة. (یادداشت مؤلف ). گرفتن حیات . کشتن و به قتل رسانیدن . (آنندراج ) : پس آن که مردنی است میمیراند و آ
میراندهلغتنامه دهخدامیرانده . [ دِه ْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد، واقع در 18هزارگزی شمال الیگودرز با 263 تن سکنه . آب آن از چاه و قنات و راه آن ما
میرساندگویش خلخالاَسکِستانی: ârâsənə دِروی: râs.ân.ə شالی: ârâsənə کَجَلی: mo.râs.ân.e/iya کَرنَقی: ârâsənə کَرینی: ârâsâmənə کُلوری: ârâsânə گیلَوانی: râsənə لِردی: â.râs.ənə
دایزهواژهنامه آزاداین کلمه تشکیل شده است از دو لفظ دایی + زه که معنای خاله را میرساند با این تفاوت که دایزه به خاله های مسن وسن بالا گفته میشود و اکثرا به خاله مادری و خاله پدری
فحاملغتنامه دهخدافحام . [ ف َح ْ حا ] (ع ص ) این نسبت ذغال فروش را میرساند. (سمعانی ). انگِشت گر. انگِشت فروش . ذغال فروش . ذغالی . (یادداشت بخط مؤلف ).
چشم رسانندهلغتنامه دهخداچشم رساننده . [ چ َ / چ ِ رَ / رِ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف مرکب ) کسی که چشم زخم میرساند. (ناظم الاطباء). چشم رسان . چشم زخم رسان .
حیرانلغتنامه دهخداحیران . (ع ص ) (عقرب الَ ...) سرمای سخت بدان جهت که گزند میرساند کره اشتران را. (ناظم الاطباء). عقرب زمستان که گزند میرساند شتربچه ها را. (اقرب الموارد).