میراندنلغتنامه دهخدامیراندن . [ دَ ] (مص ) میرانیدن . سبب مرگ شدن . کشتن . ماتة. (یادداشت مؤلف ). گرفتن حیات . کشتن و به قتل رسانیدن . (آنندراج ) : پس آن که مردنی است میمیراند و آ
میراندهلغتنامه دهخدامیرانده . [ دِه ْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد، واقع در 18هزارگزی شمال الیگودرز با 263 تن سکنه . آب آن از چاه و قنات و راه آن ما
میرانندگیلغتنامه دهخدامیرانندگی . [ ن َن ْ دَ / دِ ] (حامص ) صفت و حالت میراننده . (از یادداشت مؤلف ). رجوع به مردن و میراننده شود.
میرانیدنلغتنامه دهخدامیرانیدن . [ دَ ] (مص ) میراندن . سبب مردن شدن و کشتن . (ناظم الاطباء). تمویت . توفی [ ت َ وَ ف فی ] . (منتهی الارب ). توفی اﷲ تعالی ؛ یعنی روح او را قبض کرد و
میرانیدهلغتنامه دهخدامیرانیده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) مُتَوَفّی ̍.(یادداشت مؤلف ) رجوع به میراندن و میرانیدن شود.
اماتةلغتنامه دهخدااماتة. [ اِ ت َ ] (ع مص ) بمیرانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). میرانیدن . (ترجمان علامه ، تهذیب عادل ) (منتهی الارب ). میراندن و کشتن کسی را. (غیاث اللغات ). || فر
قبض روح کردنلغتنامه دهخداقبض روح کردن . [ ق َ ض ِک َ دَ ] (مص مرکب ) جان ستدن . گرفتن جان . میراندن .
نفس گسستنلغتنامه دهخدانفس گسستن . [ ن َ ف َ گ ُ س َس ْ ت َ ] (مص مرکب ) نفس از کسی گسستن یا نفس کسی را گسستن ؛ نفس او را قطع کردن . به حیاتش پایان دادن . کشتن . میراندن : اگر شهریاری