میدانگاهیلغتنامه دهخدامیدانگاهی . [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) میدانگاه . فراخایی گرد یعنی مستدیر. فسحتی کوچک . میدان کوچک . (از یادداشت مؤلف ) : در میان میدانگاهی آدمک مصنوعی که به جای
میدانگاهلغتنامه دهخدامیدانگاه . [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) جای فراخ و پهن که در آن بنا نباشد. (ناظم الاطباء). || میدان . میدان کارزار : شیروار آورد به میدانگاه گرد بر گرد صف کشند سپاه
میدانگاهلغتنامه دهخدامیدانگاه . [ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) جای فراخ و پهن که در آن بنا نباشد. (ناظم الاطباء). || میدان . میدان کارزار : شیروار آورد به میدانگاه گرد بر گرد صف کشند سپاه
توقفگاه میانگاهیmedian strip parking areaواژههای مصوب فرهنگستانمحوطهای برای توقف وسایل نقلیه در نوار میانگاهی
میانگاه بین تقاطعیmid-block median/midblock medianواژههای مصوب فرهنگستانجزیرة میانگاهی همسطح یا بالاتر از سطح راه در امتداد خط وسط، که سوارهرو را برای ایجاد فضایی امن برای عبور عابر پیاده باریک میکند
عرصه گاهلغتنامه دهخداعرصه گاه . [ ع َ ص َ / ص ِ ] (اِ مرکب ) میدانگاه . فراخنای . فضا و ساحت . جای گشاده و با وسعت : هم او عرصه گاهی است شیب و فرازمعلق جهانبانش گسترده باز.اسدی .