میخکلغتنامه دهخدامیخک . [ خ َ ] (اِ مصغر) مصغر میخ یعنی میخ خرد و کوچک . (ناظم الاطباء). به معنی میخ کوچک است . (از آنندراج ). میخ خرد. میخ کوچک . (یادداشت مؤلف ). || دارویی خو
میخکگویش کرمانشاهکلهری: me:xaka گورانی: me:xaka سنجابی: me:xaka کولیایی: me:xaka زنگنهای: me:xaka جلالوندی: me:xaka زولهای: me:xaka کاکاوندی: me:xaka هوزمانوندی: me:xaka
میخک درختیPittosporumواژههای مصوب فرهنگستانسردهای از کرفسسانان با 200 گونۀ درختی یا درختچهای به ارتفاع 2 تا 30 متر که دارای برگهای ساده با آرایش مارپیچی یا فراهم و حاشیۀ صاف یا کمی موّاج و گلهای خوش
میخ کنلغتنامه دهخدامیخ کن . [ ک َ ] (نف مرکب ) میخ کننده . که میخ را از جای خویش بکند. برآرنده ٔ میخ از جای : یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من مهمیز کله تیز مطلا از آن تو. وحشی .نمی گ
میخ کوب شدنلغتنامه دهخدامیخ کوب شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) در جای خود بی حس و بی حرکت ماندن و از شدت وحشت قادر به حرکت نبودن : وقتی شکارچیان نعره ٔ ببر را شنیدند در جای خود میخکوب شدن