مکوکلغتنامه دهخدامکوک . [ م َ ] (اِ) دست افزاری بود مر جولاهگان را که ریسمان در میان آن نهاده جامه را بدان ببافند. (جهانگیری ). به معنی «مکو» است که دست افزار جولاهگان باشدو بدا
مکوکلغتنامه دهخدامکوک . [ م َک ْ کو ] (ع اِ) طاس که بدان آب خورند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جامی است که بدان آشامند و سر آن تنگ وشکمش فراخ باشد. (یادداشت
مکوکفرهنگ انتشارات معین(مَ) [ معر. ] (اِ.) = مکو. ماکو: 1 - افزار جولاهگان که بدان جامه بافند. 2 - آلتی در چرخ خیاطی که ماسوره در میان آن جای دارد. 3 - طاسی که از آن آب خورند، طاسی که
مکوکبلغتنامه دهخدامکوکب . [ م ُ ک َ ک َ ] (ع ص ) ستاره دار کرده شده . (غیاث ) (ناظم الاطباء). باکوکب . باستاره .کوکب دار. ستاره دار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).- چرخ مکوکب ؛ من
مکوکیلغتنامه دهخدامکوکی . [ م ُ ک َ کا ] (ع ص ) مرد بی خیر. (منتهی الارب ). کسی که در او خیر نباشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مکوکبفرهنگ انتشارات معین(مُ کَ کَ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - ستاره دار کرده ، منقوش به نقش ستاره . 2 - به وسیلة میخ های زر و سیم میخکوب شده .
مکوکبلغتنامه دهخدامکوکب . [ م ُ ک َ ک َ ] (ع ص ) ستاره دار کرده شده . (غیاث ) (ناظم الاطباء). باکوکب . باستاره .کوکب دار. ستاره دار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).- چرخ مکوکب ؛ من
مکوکیلغتنامه دهخدامکوکی . [ م ُ ک َ کا ] (ع ص ) مرد بی خیر. (منتهی الارب ). کسی که در او خیر نباشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مکاکیلغتنامه دهخدامکاکی . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مکّوک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مکوک شود. || ج ِ مُکّاء. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)