مکفیلغتنامه دهخدامکفی . [ م َ فی ی ] (ع ص ) کفایت شده . انجام یافته . به انجام رسیده .- مکفی شدن ؛ انجام یافتن . صورت پذیرفتن . به انجام رسیدن . کفایت شدن : در خیال آنکه بی حضو
مکفیلغتنامه دهخدامکفی . [ م ُ ] (از ع ، ص ) مأخوذ از تازی ، کافی و کفایت دهنده و به قدر احتیاج . (ناظم الاطباء). کفایت دهنده . (غیاث ) (آنندراج ). این کلمه مانند «مسری » از کلم
مکفی ءالظعنلغتنامه دهخدامکفی ءالظعن . [ م ُ ف ِ ئُظْ ظَ ] (ع اِ مرکب ) روز هفتم ایام عجوز. (مهذب الاسماء). نام یکی از روزهای بردالعجوز. (ناظم الاطباء). از ایام عجوز. (از اقرب الموارد)
مکفی ءالظعنلغتنامه دهخدامکفی ءالظعن . [ م ُ ف ِ ئُظْ ظَ ] (ع اِ مرکب ) روز هفتم ایام عجوز. (مهذب الاسماء). نام یکی از روزهای بردالعجوز. (ناظم الاطباء). از ایام عجوز. (از اقرب الموارد)
کافیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی افی، بس، مکفی، وافی، تکمیل، کامل بهاندازه، بسنده فول، تاخِرخِره قابل قبول، قانعکننده، رضایتبخش، راضیکننده، قابل تحمل زیاد، زائد، شایگان،
بسفرهنگ مترادف و متضاد۱. اکتفا، بسندگی، ۲. بسنده، کافی، مکفی ۳. فقط ۴. بسا، بسیار، زیاد، فراوان، کثیر، متعدد ≠ اندک، پشیز، قلیل، کم، ناچیز
بسندهفرهنگ مترادف و متضاد۱. اکتفا، بس، ۲. بند، کافی، مکفی، وافی، کامل ۳. سزاوار، شایسته ۴. قناعت، کفایت