مکسورلغتنامه دهخدامکسور. [ م َ ] (ع ص ) شکسته . (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ). شکسته شده . (ناظم الاطباء) : بار جودش نشست بر دینارزان رُخش زرد و پشت مکسور است . مسعودسعد.- مک
مکسورفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کلمهای که دارای حرکت کسره باشد؛ کسرهدادهشده.۲. [قدیمی] شکستهشده.
مکثورلغتنامه دهخدامکثور. [ م َ ] (ع ص ) مغلوب در کثرت . (از اقرب الموارد). که گروه بسیار بر سر او ریخته و او را مغلوب کرده باشند و در حدیث حسین (ع ) است : مارأینا مکثوراً... منه
مکسورةلغتنامه دهخدامکسورة. [ م َ رَ ] (ع ص ) مؤنث مکسور. (ناظم الاطباء) (آنندراج ). رجوع به مکسور شود.
مأسورلغتنامه دهخدامأسور. [ م َءْ] (ع ص ) گرفتار و محبوس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اسیر. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) : پنج حسی از برون مأسور اوست پنج حسی از درون مأمور
ماسورلغتنامه دهخداماسور. (اِخ ) دهی از دهستان کرگاه است که در بخش ویسیان شهرستان خرم آباد واقع است و 400 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
ماسورلغتنامه دهخداماسور. (ص ) چیزی درهم آمیخته را گویند و به این معنی با سین نقطه دار هم آمده است چه در فارسی سین و شین به هم تبدیل می یابند. (برهان ). در برهان بر وزن ناسور به م