مکسرلغتنامه دهخدامکسر. [ م َ س ِ ] (ع اِ) جای شکستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جای شکستن از هر چیزی . (از اقرب الموارد). || جای آگاهی و آزمایش چیزی . (منتهی الا
مکسرلغتنامه دهخدامکسر. [ م ُ ک َس ْ س َ ] (ع ص ) شکسته . (ناظم الاطباء). درهم مکسر؛ درمی شکسته . (مهذب الاسماء). || جمعی که بنای واحدش متغیر گردد. (ناظم الاطباء). جمع مکسر را قا
مکسرلغتنامه دهخدامکسر.[ م ُ ک َس ْ س ِ ] (ع ص ) بسیار شکننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آن که می شکند چیزی را. (ناظم الاطباء). و رجوع به تکسیر شود. || آن که می شکند و شکست
مکثرلغتنامه دهخدامکثر. [ م ُ ث ِ ] (ع ص ) مرد مالدار. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مرد مالدار و توانگر. (ناظم الاطباء) : زیرک گفت رمه ای که حافظش من بودم رمه
مکثرلغتنامه دهخدامکثر. [ م ُ ک َث ْ ث َ ] (ع ص ) هر چیز افزوده شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تکثیر شود.
مکثرفرهنگ انتشارات معین(مُ ثِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - بسیارآورنده . 2 - آن که بسیار نویسد. 3 - توانگر، مال دار.
مکسرهلغتنامه دهخدامکسره . [ م ُ ک َس ْ س َ رَ ] (ع ص ) تأنیت مکسر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به مکسر شود. || ذراع مکسره ؛ ذراعی در ذراعی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ذراع مکسرهلغتنامه دهخداذراع مکسره . [ ذِ ع ِ م ُ ک َس ْ س َ رَ / رِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاحی حفاران را است ) و مثال آن : ده ذراع طول در دو ذراع عرض در پنج ذراع عمق صد ذراع م
مکسرهلغتنامه دهخدامکسره . [ م ُ ک َس ْ س َ رَ ] (ع ص ) تأنیت مکسر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به مکسر شود. || ذراع مکسره ؛ ذراعی در ذراعی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
ذراع مکسرهلغتنامه دهخداذراع مکسره . [ ذِ ع ِ م ُ ک َس ْ س َ رَ / رِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاحی حفاران را است ) و مثال آن : ده ذراع طول در دو ذراع عرض در پنج ذراع عمق صد ذراع م
تَتْلُواْفرهنگ واژگان قرآنتلاوت مي کني - تلاوت می کند (مؤنث)(در جمله "تَتْلُواْ ﭐلشَّيَاطِينُ "شیاطین چون جمع مکسر است مثل مؤنث مجازی می ماند و چون جمله با فعل شروع شده آن را مفرد آورده
مزادکهلغتنامه دهخدامزادکه . [ م َ دِ ک َ ] (اِخ ) جمع مکسر مزدکی . مزدکیان : که سر همه ٔ دهریان حکماء اول بوده اند و رؤوس مزادکه چون ... (کتاب النقض ص 470). و مزادکه و دهریه و فل