مکرمیلغتنامه دهخدامکرمی . [ م ُ ک َرْ رَ ] (ص نسبی ) نسبت است به مکرمیه که نام گروهی از خوارج است . (ازانساب سمعانی ). و رجوع به مکرمیه شود.
مکرمیهلغتنامه دهخدامکرمیه . [ م ُ ک َرْ رَ می ی ِ ] (اِخ ) فرقه ای از خوارج و از اصحاب مکرم عجلی . (از اقرب الموارد). طایفه ای از خوارج منسوب به محمدبن کَرّام یا مُکَرَّم اند. کرا
مرمیلغتنامه دهخدامرمی . [ م َ ما ] (ع مص ) مصدر میمی از رمی و رمایة. (از اقرب الموارد). رجوع به رمی و رمایة شود. || (اِ) مقصد. (منتهی الارب ). مکان پرتاب کردن . ج ، مَرامی . (از
مرمیلغتنامه دهخدامرمی . [ م َ می ی ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر رمی و رمایة. رجوع به رمی و رمایة شود. افکنده شده . افکنده . انداخته . انداخته شده . پرتاب شده . گشاد داده .
مرمیلغتنامه دهخدامرمی . [ م ِ ما ] (ع اِ) وسیله ای که بدان تیراندازی کنند. ج ، مَرامی . (از اقرب الموارد).
مکرماًلغتنامه دهخدامکرماً. [ م ُ ک َرْ رَ مَن ْ ] (ع ق ) باتکریم . بااحترام . به عزت : صواب آن است که عزیزاً و مکرماً بدان قلعت مقیم می باشد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 9). معتصم گفت ح
مکرمیهلغتنامه دهخدامکرمیه . [ م ُ ک َرْ رَ می ی ِ ] (اِخ ) فرقه ای از خوارج و از اصحاب مکرم عجلی . (از اقرب الموارد). طایفه ای از خوارج منسوب به محمدبن کَرّام یا مُکَرَّم اند. کرا
تاج الدینلغتنامه دهخداتاج الدین . [ جُدْ دی ] (اِخ ) ابن امین الدین رازی کاتب و وزیر ممدوح خاقانی . خاقانی در قصیده ای تاج الدین را چنین مدح کند:...من بری مکرمی دگر دارم بکر افلاک و
صلیبلغتنامه دهخداصلیب . [ ص َ ] (ع اِ) چوبی است که ترسایان در زنار بندند و به فارسی آنرا چلیپا گویند و نوشته اند که این معرب چلیپ است . وجهش آنکه چون عیسی علیه السلام را بر آسما
مکرملغتنامه دهخدامکرم . [ م ُ رِ ] (ع ص ) نوازنده و بخشنده .(آنندراج ). اکرام کننده . (ناظم الاطباء) : خار است ز فعل زشت خود خوارخرما ز خوشی چودست مکرم . ناصرخسرو.منعما مکرما خد
اصحاب مکرملغتنامه دهخدااصحاب مکرم . [ اَ ب ِ م ُ ک َرْ رَ ](اِخ ) پیروان مکرم بن عبداﷲ عجلی ، ازجمله ٔ ثعالبه بودند ولی از آنها منشعب شدند و گفتند: تارک صلات کافر است از اینرو که خدا