مژدلغتنامه دهخدامژد. [ م ُ ] (اِ) به معنی مزداست که اجرت کار کردن باشد. (آنندراج ) : ز قیصر ترا مژد بسیار بادمسیحا روان ورا یار باد. فردوسی .مزد. رجوع به مزد شود.- به مژد فرادا
مجدلغتنامه دهخدامجد. [ م َ ] (ع اِمص ) بزرگی و بزرگواری و جوانمردی و ابن السکیت گوید شرف و مجد؛ در پدران است و گویند: رجل شریف ماجد، یعنی مردی که پدران او در شرف متقدمند و حسب
مجدلغتنامه دهخدامجد. [ م َ ] (ع مص ) به بزرگواری غلبه کردن . (المصادر زوزنی ). کسی را غلبه کردن به شرف . (تاج المصادر بیهقی ). چیره شدن بر کسی در مجد و بزرگی . (آنندراج ) (از م
مجدلغتنامه دهخدامجد. [ م ُ ج ِدد ] (ع ص ) کوشش کننده در کار. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از غیاث ). کوشنده . کوشا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : در قمع اهل
مژدهرسانفرهنگ مترادف و متضاد۱. بشیر، بشارترسان، مژدهدهنده، مژدهور، مژدهفرما، بشارتدهنده، مبشر، نویدبخش ۲. مشتلقچی ۳. پیک، قاصد
مژدگرفتنلغتنامه دهخدامژدگرفتن . [ م ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) اجرت گرفتن . مژد فراگرفتن . مژد برگرفتن : آموختن جادوئی و آموزیدن و بدان کسب کردن و مژد گرفتن حرام ومحظور است . (ترجمه
کِیوَنگویش بختیاریمژدگانى (نخستین کسى که خبر تولد نوزاد را به پدر یا نزدیکان او برساند، درخواست مژدگانى مىکند و مقدار آن بستگى به وضع مالى پدر و جنسیت نوزاد دارد. مهتران نیز هنگا