مُفْلِحُونَفرهنگ واژگان قرآنرستگار - رها شده - نجات یافته( کلمه فلاح به معناي نجات از هر نوع بدبختي و شقاء است )
مُفْلِحِينَفرهنگ واژگان قرآنرستگاران - رها شدگان - نجات یافتگان( کلمه فلاح به معناي نجات از هر نوع بدبختي و شقاء است )
مفلحانلغتنامه دهخدامفلحان . [ م ُ ل ِ ] (اِ) مأخوذ از تازی ، رستگاران . (ناظم الاطباء). به معنی رستگاران است چه مفلح در عربی به معنی رستگار باشد و الف و نون جمع فارسی است . (برها
مفلحانلغتنامه دهخدامفلحان . [ م ُ ل ِ ] (اِخ ) رودخانه ای است در سرحد ولایت غزال . (برهان ) (آنندراج ) : باد صبا بر آب کر نقش قدافلح آوردتا تو فلاح و فتح را بر شط مفلحان بری .خاقا
ملحوناتلغتنامه دهخداملحونات . [ م َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ ملحونه ، تأنیث ملحون . اشعاری که با الحان و مقامات موسیقی خوانده شود : به حکم آنکه ارباب صناعت موسیقی بر این وزن الحان شریف سا
منکرلغتنامه دهخدامنکر. [ م ُ ک َ ] (ع ص )ناروا. (دهار). بد و قبیح و ناشایسته و شگفت و امر قبیح که هر که بیند انکار کند و نامشروع به معنی ناشایسته شده . (آنندراج ) (غیاث ). کار ز
ابوالسعودلغتنامه دهخداابوالسعود. [ اَ بُس ْ س ُ ] (اِخ ) ابن محمد عمادی کردی . فقیهی از حنفیه از قبائل کرد. او یکی از بزرگترین علمای دولت عثمانی بشمار است و اصل او از عمادیه ٔ کردستا
امرلغتنامه دهخداامر. [ اَ ] (ع اِ) فرمان . (منتهی الارب ) (کشاف اصطلاحات الفنون ) (مهذب الاسماء) (ترجمان علامه ترتیب عادل ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (مؤید الفضلاء). حکم . (غی
مفلحانلغتنامه دهخدامفلحان . [ م ُ ل ِ ] (اِ) مأخوذ از تازی ، رستگاران . (ناظم الاطباء). به معنی رستگاران است چه مفلح در عربی به معنی رستگار باشد و الف و نون جمع فارسی است . (برها
مفلحانلغتنامه دهخدامفلحان . [ م ُ ل ِ ] (اِخ ) رودخانه ای است در سرحد ولایت غزال . (برهان ) (آنندراج ) : باد صبا بر آب کر نقش قدافلح آوردتا تو فلاح و فتح را بر شط مفلحان بری .خاقا