مسرورفرهنگ مترادف و متضادبانشاط، خرم، خشنود، خندان، خوش، خوشحال، خوشوقت، دلشاد، سرحال، سرخوش، شاد، شادان، شادمان، محظوظ، مشعوف ≠ مغموم
مسرورلغتنامه دهخدامسرور. [ م َ ] (ع ص ) ناف بریده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ناف زده . مقطوع السرة. یقال : وُلد الرسول (ص ) مختوناً مسروراً. (امتاع الاسماع مقریزی ). ||
سخاویلغتنامه دهخداسخاوی . [ س َ وی ی ] (اِخ ) علی بن محمدبن عبدالصمدبن عبدالاحدبن عبدالغالب همدانی ملقب به علم الدین سخاوی مصری نحوی مقری . در قاهره شاگرد ابومحمد قاسم شاطبی مقری
راقدلغتنامه دهخداراقد. [ ق ِ ](ع ص ) خوابنده . ج ، رُقود و رُقَّد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). خوابیده . (ناظم الاطباء). خفته . نائم
غمیملغتنامه دهخداغمیم . [ غ ُ م َ ] (اِخ ) رودباری است به دیار حنظله . (منتهی الارب ). وادیی است در دیار حنظله از بنی تمیم ، شبیب بن برصاء گوید : الم تر أن الحی فرق بینهم نوی ب
اسحاقلغتنامه دهخدااسحاق . [ اِ ](اِخ ) ابن حنین بن اسحاق عبادی . مکنی به ابویعقوب . طبیب مشهور (215 - 298 هَ . ق .). او در علم طب یگانه ٔعصر خویش و در نقل و معرفت لغات و فصاحت آن