موکلغتنامه دهخداموک . (اِ) نیش جانوران گزنده مانند کژدم و جز آن . (ناظم الاطباء). نیش را گویند خواه نیش عقرب باشد و خواه نیش چیزهای دیگر. (برهان ). || میش را گویند. (فرهنگ جهان
موکلغتنامه دهخداموک . (اِخ ) دهی است از دهستان خواجه ٔ بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد، واقع در 41هزارگزی شمال فیروزآباد با 135 تن سکنه . آب آن از چشمه و راه آن مالرو است . (از فره
موکلغتنامه دهخداموک . [ م ُ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شراء بالای بخش وفس شهرستان اراک ، واقع در 9هزارگزی راه عمومی با 73 تن جمعیت . آب آن از چشمه و راه آن ماشین رو است . (ا
مؤکدلغتنامه دهخدامؤکد. [ م ُ ءَک ْ ک َ ] (ع ص ) استوارشده . (منتهی الارب ). استوارکرده شده و محکم بسته شده . (ناظم الاطباء). استوار. (ناظم الاطباء) (زمخشری ). سخت . (زمخشری ).
مؤکدلغتنامه دهخدامؤکد. [ م ُ ءَک ْ ک ِ ] (ع ص ) استوارکننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه ثابت و برقرار می کند و آنکه استوار می گرداند. آنکه تأکید می کند. (ناظم الاطباء).
مؤکداًلغتنامه دهخدامؤکداً. [ م ُ ءَک ْ ک َ دَن ْ ] (ع ق ) با تأکید. به تأکید. قطعاً. (از یادداشت مؤلف ). به طور استواری و البته و حکماً و بدون تخلف و با تأکید. (ناظم الاطباء)
مؤکداتلغتنامه دهخدامؤکدات . [ م ُ ءَک ْ ک َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مؤکدة. و رجوع به مؤکد و مؤکدة شود.
موکبیلغتنامه دهخداموکبی . [ م َ / مُوک ِ ] (ص نسبی ) منسوب و مربوط به موکب پادشاه . (یادداشت مؤلف ). منسوب به موکب و آنکه جزو موکب باشد. ج ،موکبیان . (ناظم الاطباء). || سوار یا