مولفدیکشنری عربی به فارسیمنصف , مولف , نويسنده , موسس , باني , باعث , خالق , نيا , نويسندگي کردن , تاليف و تصنيف کردن , باعث شدن
مؤلفلغتنامه دهخدامؤلف . [ م ُ ءَل ْ ل َ ] (ع ص ) سازواری داده شده . (منتهی الارب ). سازواری داده شده و تألیف کرده شده و الفت داده شده و همخوکرده شده . (ناظم الاطباء). الفت داد
مؤلفلغتنامه دهخدامؤلف . [ م ُ ءَل ْ ل ِ ] (ع ص ) کامل کننده ٔ عدد هزار. (منتهی الارب ). آنکه عدد هزار را کامل می کند. (ناظم الاطباء). || جمعکننده . (منتهی الارب ). || آنکه دو چ
مؤلفلغتنامه دهخدامؤلف . [ م ُءْ ل ِ ] (ع ص ) آنکه مصاحبت میکند و سبب می شود آمیزش و دوستی و رفاقت را. || آنکه انس و الفت می گیرد. || آنکه هزار را کامل می گرداند. (ناظم الاطباء)