موصوفلغتنامه دهخداموصوف . [ م َ ] (ع ص ) صفت کرده شده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). وصف شده و بیان شده . (ناظم الاطباء). وصف شده .تعریف شده . صفت شده . منعوت . نعت شده . (یادداشت
موصوففرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. وصفشده؛ ستودهشده.۲. (ادبی) در دستور زبان، کسی یا چیزی که دارای صفتی است.
مؤوفلغتنامه دهخدامؤوف . [ م َ ئو ] (ع ص ) آفت رسیده . (منتهی الارب ). کِشْت ِ آفت رسیده . (ناظم الاطباء). آفت دیده . مئیف . (یادداشت مؤلف ).
صفت برینelative adjective, absolute superlativeواژههای مصوب فرهنگستانصورت صفت برترین بدون ذکر موصوف برای بیان بالاترین درجۀ یک ویژگی
زابیدنلغتنامه دهخدازابیدن . [ دَ ] (مص ) موصوف شدن بصفتی از صفات باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). این لغت دساتیری است . رجوع به زاب شود.
نعاتةلغتنامه دهخدانعاتة. [ ن َ ت َ ] (ع مص ) موصوف گردیدن و نیکو شدن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || سبقت گرفتن اسب .عَتق . (از متن اللغة). نعت بودن اسب . (ا