موشیلغتنامه دهخداموشی . (اِخ ) دهی است از بخش پشت آباد شهرستان زابل واقع در 21 هزارگزی شمال باختری بنجار با 347 تن جمعیت . آب آن از رودخانه ٔ هیرمند و راه آن مالرو است . (از فره
موشیلغتنامه دهخداموشی . (ص نسبی ) منسوب به موش . آنچه به موش نسبت دارد و مربوط است . (از یادداشت مؤلف ).- چراغ موشی ؛ چراغی است کم نور و ضعیف شعله که اکنون متروک است . ظرفی که
موشیلغتنامه دهخداموشی . [ م َ شی ی ] (ع ص ) موشی [ م ُ وَش ْ شا ] .نگارین : ثوب موشی ؛ جامه ٔ نگارین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). وشی کرده . آراسته و نگارین .(
موشیلغتنامه دهخداموشی . [ م ُ وَش ْ شا ] (ع ص ) مَوشی ّ. جامه ٔ بسیارنگار. (از منتهی الارب ). به نگار. نگارین . (یادداشت مؤلف ). پیرایه بسته . (دهار). ثوب موشی ؛ جامه ٔ نگارین
موشیکهلغتنامه دهخداموشیکه . [ ] (اِخ ) دهی است از دهستان وزواء بخش دستجرد خلجستان شهرستان قم واقع در 18هزارگزی دستجرد با 188 تن سکنه . آب آن از قنات و راه آن ماشین رو است . (از فر
چاه موشیلغتنامه دهخداچاه موشی . (اِخ ) دهی است از دهستان شبانکاره بخش برازجان شهرستان بوشهر که در 24 هزارگزی شمال باختر برازجان و 8 هزارگزی باختر رودخانه ٔ شاپور واقع شده . جلگه ، گ
چراغ موشیلغتنامه دهخداچراغ موشی .[ چ َ / چ ِ ] (اِ مرکب ) چراغ حلبی کوچکی دارای فتیله و جای نفت یا روغن . ظرفهای کوچکی چون استکان که در آن پیه یا روغن کرده فتیله مینهادند و به بندها
مرده موشیلغتنامه دهخدامرده موشی . [ م ُ دَ/ دِ ] (حامص مرکب ) موش مردگی . چون موش مرده بودن .- خود را به مرده موشی زدن ؛ کنایه از اظهار نهایت ضعف و ناتوانی است . خود را ناتوان و ذلی
موشیکهلغتنامه دهخداموشیکه . [ ] (اِخ ) دهی است از دهستان وزواء بخش دستجرد خلجستان شهرستان قم واقع در 18هزارگزی دستجرد با 188 تن سکنه . آب آن از قنات و راه آن ماشین رو است . (از فر
چاه موشیلغتنامه دهخداچاه موشی . (اِخ ) دهی است از دهستان شبانکاره بخش برازجان شهرستان بوشهر که در 24 هزارگزی شمال باختر برازجان و 8 هزارگزی باختر رودخانه ٔ شاپور واقع شده . جلگه ، گ
چراغ موشیلغتنامه دهخداچراغ موشی .[ چ َ / چ ِ ] (اِ مرکب ) چراغ حلبی کوچکی دارای فتیله و جای نفت یا روغن . ظرفهای کوچکی چون استکان که در آن پیه یا روغن کرده فتیله مینهادند و به بندها