موسعلغتنامه دهخداموسع. [ س ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ایساع به معنی بادسترس و توانگر. ج ، موسعون : «و السماءبنیناها بأید و اًنا لموسِعون » (قرآن 47/51)؛ ای اغنیاء قادرون . (منتهی
موسعلغتنامه دهخداموسع. [ م ُ وَس ْ س َ ] (ع ص ، اِ) وسعت داده شده . گشاد و فراخ کرده شده . (ناظم الاطباء). فراخ کرده . گشاده .(یادداشت مؤلف ). || فراخ . وسیع. || (اصطلاح عروضی
موساکتیلغتنامه دهخداموساکتی . [ ] (هندی ، اِ) (اصطلاح پزشکی ) به هندی آذان الفاراست . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به آذان الفار شود.
موساییلغتنامه دهخداموسایی . (اِخ ) تیره ای از ایل باوی کوه کیلویه از ایلات فارس . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 88).
موساییلغتنامه دهخداموسایی . (ص نسبی ) موسائی . منسوب به موسی . آنکه یا آنچه به حضرت موسی پیغمبر نسبت دارد. (از یادداشت مؤلف ). || مانند موسی . همچون موسی : کار موسایی کردن . || م
موسائیلغتنامه دهخداموسائی . (ص نسبی ) موسایی . رجوع به موسایی شود. || منسوب است به موسی که نسبت اجدادی است . (از الانساب سمعانی ). موسایی .
موساکتیلغتنامه دهخداموساکتی . [ ] (هندی ، اِ) (اصطلاح پزشکی ) به هندی آذان الفاراست . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به آذان الفار شود.
موساییلغتنامه دهخداموسایی . (اِخ ) تیره ای از ایل باوی کوه کیلویه از ایلات فارس . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 88).
موساییلغتنامه دهخداموسایی . (ص نسبی ) موسائی . منسوب به موسی . آنکه یا آنچه به حضرت موسی پیغمبر نسبت دارد. (از یادداشت مؤلف ). || مانند موسی . همچون موسی : کار موسایی کردن . || م
موسائیلغتنامه دهخداموسائی . (ص نسبی ) موسایی . رجوع به موسایی شود. || منسوب است به موسی که نسبت اجدادی است . (از الانساب سمعانی ). موسایی .
موسائیهلغتنامه دهخداموسائیه . [ ئی ی َ ] (اِخ ) موسویه . طرفداران امامت امام موسی بن جعفر کاظم و منتظر رجعت آن حضرت که از فرق غلاة واقفه محسوب می شوند. (از خاندان نوبختی ص 265).