مودزدلغتنامه دهخدامودزد. [ دُ ] (اِ مرکب ) غده ای است در میان فاق پاچه ٔ گوسفند و گاو که عوام معتقدند هر کس آن را بخورد در چشم موی زاید می آورد و باید پیش از پختن یا پس از پخته ش
مودزدهلغتنامه دهخدامودزده . [دُ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) موی بیخ شرم مرد. (یادداشت مؤلف ). || مودزد. و رجوع به مودزد شود.
مودودلغتنامه دهخدامودود. [ م َ ] (اِخ ) ابن زنگی بن آق سنقر اسفهسالار ملک قطب الدین که بدو اعرج می گفته اند از فرمانروایان دولت نوریه و حاکم موصل و برادر سلطان نورالدین و پادشاهی
مودودلغتنامه دهخدامودود. [ م َ ] (اِخ ) ابن مسعودبن محمودبن سبکتکین غزنوی . ملقب به شهاب الدوله و مکنی به ابوالفتح ، از سال 432 تا 441 هَ . ق . حکم راند. (یادداشت مؤلف ). وی پس
مودودلغتنامه دهخدامودود. [ م َ ] (اِخ ) نام پدر اتابک سلغر (543-558 هَ . ق .) و اتابک زنگی (558 - 571 هَ . ق .) از اتابکان فارس : به نام دولت مودود شاه بن زنگی بیا و مردمی و دوست
مودزدهلغتنامه دهخدامودزده . [دُ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) موی بیخ شرم مرد. (یادداشت مؤلف ). || مودزد. و رجوع به مودزد شود.
مودجلغتنامه دهخدامودج . [ دُ ] (اِ مرکب ) در تداول عامه ، مودزد. عامیانه ٔ مودزد. رجوع به مودزد شود.
مودودلغتنامه دهخدامودود. [ م َ ] (اِخ ) ابن زنگی بن آق سنقر اسفهسالار ملک قطب الدین که بدو اعرج می گفته اند از فرمانروایان دولت نوریه و حاکم موصل و برادر سلطان نورالدین و پادشاهی
مودودلغتنامه دهخدامودود. [ م َ ] (اِخ ) ابن مسعودبن محمودبن سبکتکین غزنوی . ملقب به شهاب الدوله و مکنی به ابوالفتح ، از سال 432 تا 441 هَ . ق . حکم راند. (یادداشت مؤلف ). وی پس