موحدیلغتنامه دهخداموحدی . [ م ُ وَح ْ ح ِ ] (حامص ) صفت موحد. یکتاپرستی . یگانه پرستی . اعتقاد به وجود خدای یگانه : موحدی است گذشتن ز ملت ثنوی ولیکن از ثنوی زادگی گذر نبود. سوزنی
موحدینلغتنامه دهخداموحدین . [ م ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) الموحدین . سلسله ٔ سلاطینی که در افریقا و اسپانیا سلطنت داشتند. (یادداشت لغت نامه ). فرقه ای از مسلمین در شمال افریقا که به عن
عمر موحدیلغتنامه دهخداعمر موحدی . [ ع ُ م َ رِ م ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) ابن ابی بکر. رجوع به ابوحفص (عمربن ابی بکر) و عمر (ابن ابی بکربن یحیی بن ...) شود.
عمر موحدیلغتنامه دهخداعمر موحدی . [ ع ُ م َ رِ م ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) ابن اسحاق بن عبدالمؤمن مؤمنی ، مکنی به ابوحفص و ملقب به مرتضی . دوازدهمین سلطان موحدی در مغرب (مراکش ). وی ابت
معتضد موحدیلغتنامه دهخدامعتضد موحدی . [ م ُ ت َ ض ِ دِم ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) علی المعتضدبن ادریس المأمون بن یعقوب المنصور ملقب به المعتضدباﷲ و مکنی به ابوالحسن (متوفی به سال 646 هَ .
شیخ الموحدینلغتنامه دهخداشیخ الموحدین . [ ش َ خُل ْ م ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) بنابه گفته ٔابن خلدون (مقدمه ج 2 ص 14) به صدراعظم دربار فاطمیان تونس اطلاق میشده است . (از دائرةالمعارف اسلامی
موحدینلغتنامه دهخداموحدین . [ م ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) الموحدین . سلسله ٔ سلاطینی که در افریقا و اسپانیا سلطنت داشتند. (یادداشت لغت نامه ). فرقه ای از مسلمین در شمال افریقا که به عن
عمر موحدیلغتنامه دهخداعمر موحدی . [ ع ُ م َ رِ م ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) ابن ابی بکر. رجوع به ابوحفص (عمربن ابی بکر) و عمر (ابن ابی بکربن یحیی بن ...) شود.
عمر موحدیلغتنامه دهخداعمر موحدی . [ ع ُ م َ رِ م ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) ابن اسحاق بن عبدالمؤمن مؤمنی ، مکنی به ابوحفص و ملقب به مرتضی . دوازدهمین سلطان موحدی در مغرب (مراکش ). وی ابت
معتضد موحدیلغتنامه دهخدامعتضد موحدی . [ م ُ ت َ ض ِ دِم ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) علی المعتضدبن ادریس المأمون بن یعقوب المنصور ملقب به المعتضدباﷲ و مکنی به ابوالحسن (متوفی به سال 646 هَ .
شیخ الموحدینلغتنامه دهخداشیخ الموحدین . [ ش َ خُل ْ م ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) بنابه گفته ٔابن خلدون (مقدمه ج 2 ص 14) به صدراعظم دربار فاطمیان تونس اطلاق میشده است . (از دائرةالمعارف اسلامی