موحدلغتنامه دهخداموحد. [ ح ِ ] (ع ص ) گوسپند یک بچه زاینده . (منتهی الارب ، ماده ٔ وح د). گوسپندی که یک بچه زاید. (ناظم الاطباء).
موحدلغتنامه دهخداموحد. [ م َ ح َ ] (ع مص ) یگان یگان درآمدن . (ناظم الاطباء). یکان یکان درآمدن . دخلوا موحد موحد؛ یکان یکان درآمدند. (منتهی الارب ، ماده ٔ وح د).
موحدلغتنامه دهخداموحد. [ م ُ وَح ْ ح ِ ] (اِخ ) طالقانی نامش شفیعا یا ملاشفیع و عالمی عامل و عارفی کامل بود نیاکانش از طالقان آمده در اصفهان سکونت گرفتند. و او در هشتادسالگی بدا
موحدلغتنامه دهخداموحد. [ م ُ وَح ْ ح ِ ] (ع ص ) مؤحد . کسی که خداوند عالم را یکی می داند و یکی می گوید. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مقابل مشرک ، آن را گویند که به مرتبه ٔ
مؤحدلغتنامه دهخدامؤحد. [ م ُ ءَح ْ ح ِ ] (ع ص ) موحد. کسی که خداوند عالم را یکی می داند و یکی می گوید. (ناظم الاطباء). یک گرداننده . رجوع به تأحید و موحد شود.
موحدةلغتنامه دهخداموحدة. [ م ُ وَح ْ ح ِ دَ ] (ع ص ) تأنیث موحد. زن که خداوند عالم را یکی داند. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به موحد شود.
موحدانهلغتنامه دهخداموحدانه . [ م ُ وَح ْ ح ِ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) منسوب به موحد. مانند کسی که معتقد به وحدانیت خداوند عالم است . (ناظم الاطباء).
موحدةلغتنامه دهخداموحدة. [ م ُ وَح ْ ح َ دَ ] (ع ص ) موحد. صاحب یک نقطه .حرفی که دارای یک نقطه باشد: باء موحده . یک نقطه دار.(یادداشت مؤلف ). || حرف باء را گویند زیرا یک نقطه بی
موحدیلغتنامه دهخداموحدی . [ م ُ وَح ْ ح ِ ] (حامص ) صفت موحد. یکتاپرستی . یگانه پرستی . اعتقاد به وجود خدای یگانه : موحدی است گذشتن ز ملت ثنوی ولیکن از ثنوی زادگی گذر نبود. سوزنی
مؤحدلغتنامه دهخدامؤحد. [ م ُ ءَح ْ ح ِ ] (ع ص ) موحد. کسی که خداوند عالم را یکی می داند و یکی می گوید. (ناظم الاطباء). یک گرداننده . رجوع به تأحید و موحد شود.
موحدةلغتنامه دهخداموحدة. [ م ُ وَح ْ ح ِ دَ ] (ع ص ) تأنیث موحد. زن که خداوند عالم را یکی داند. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به موحد شود.
موحدانهلغتنامه دهخداموحدانه . [ م ُ وَح ْ ح ِ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) منسوب به موحد. مانند کسی که معتقد به وحدانیت خداوند عالم است . (ناظم الاطباء).
موحدةلغتنامه دهخداموحدة. [ م ُ وَح ْ ح َ دَ ] (ع ص ) موحد. صاحب یک نقطه .حرفی که دارای یک نقطه باشد: باء موحده . یک نقطه دار.(یادداشت مؤلف ). || حرف باء را گویند زیرا یک نقطه بی
موحدیلغتنامه دهخداموحدی . [ م ُ وَح ْ ح ِ ] (حامص ) صفت موحد. یکتاپرستی . یگانه پرستی . اعتقاد به وجود خدای یگانه : موحدی است گذشتن ز ملت ثنوی ولیکن از ثنوی زادگی گذر نبود. سوزنی