مؤجلغتنامه دهخدامؤج . [ م ُءْج ْ ] (ع مص ) گذر کردن آینه ٔ زانو در مابین پوست و استخوان .(ناظم الاطباء). ناظم الاطباء این صورت را ضبط کرده است ، اما صحیح کلمه مؤوج [ م ُ ئو ]
آژنگفرهنگ انتشارات معین(ژَ) ( اِ.) 1 - چین و شکن روی پوست . 2 - گره ، خم . 3 - چروکی که در جامه افتد. 4 - موج کوچک .
اندرابلغتنامه دهخدااندراب . [ اِ دَ ] (اِ) آبخوست . جزیره ٔ کوچک : میان موج غم را زورق دل اضطراب افتداگر باد موافق می وزد در اندراب افتد.رضایی مشهدی . (از شعوری ج 1 ورق 134الف ).
موج سرکشrogue waveواژههای مصوب فرهنگستانموج غیرمعمول و بزرگی که ناگهان در میان موجهای کوچکتر پدید میآید متـ . اَبَرموج superwave