موجبهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مقابلِ سالبه] (منطق) ویژگی قضیهای که در آن به ثبوت محمول بر موضوع حکم میشود.۲. [قدیمی] آنچه چیزی را ایجاب کند؛ ایجابکننده.
موجبهلغتنامه دهخداموجبه . [ ج ِ ب َ / ب ِ ] (از ع ، ص ، اِ) موجبة. رجوع به موجبة شود. || (اصطلاح موسیقی ) دو یا سه نغمه است که به ترصیع صور مختلف پیدا می کنند. به عبارت دیگر، آهن
موجبةلغتنامه دهخداموجبة. [ ج ِ ب َ ] (ع ص ، اِ) موجبه . مؤنث موجب . ج ، موجبات . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به موجب شود. || بزه یا نیکویی بزرگ که بدان دوزخ یا بهشت واجب گردد. (منت
حملی موجبهلغتنامه دهخداحملی موجبه . [ ح َ لی ِ ج ِ ب َ / ب ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) در قضیه ٔ حملی چون هر یک از محکوم علیه و محکوم به مفردی اند یا در قوت مفردی ربط میان ایشان بحمل
مؤبهلغتنامه دهخدامؤبه . [ م ُ ءَب ْ ب ِه ْ ] (ع ص ) یادآورنده . آگاه کننده . (از منتهی الارب ). آن که آگاه می کند و به کسی یاد می هد. (ناظم الاطباء). به یاددهنده . (آنندراج ).
مؤجرةلغتنامه دهخدامؤجرة. [ م ُءْ ج ِ رَ ] (ع ص ) مؤنث مؤجر. (یادداشت مؤلف ). زن که مباح کند خود را به مزد. (منتهی الارب ). و رجوع به مؤجر شود.
موجبةلغتنامه دهخداموجبة. [ ج ِ ب َ ] (ع ص ، اِ) موجبه . مؤنث موجب . ج ، موجبات . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به موجب شود. || بزه یا نیکویی بزرگ که بدان دوزخ یا بهشت واجب گردد. (منت
حملی موجبهلغتنامه دهخداحملی موجبه . [ ح َ لی ِ ج ِ ب َ / ب ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) در قضیه ٔ حملی چون هر یک از محکوم علیه و محکوم به مفردی اند یا در قوت مفردی ربط میان ایشان بحمل
مغکبلغتنامه دهخدامغکب . [م ُ ک ُ ] (اِ) در منطق رمز است از «موجبه ٔ صغری و کلیت کبری ». (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مغکب اول خین کب ثانی و مغکاین سوم در چهارم مین کغ یا خین کا
موجبتینلغتنامه دهخداموجبتین . [ ج ِ ب َ ت َ ] (ع اِ) تثنیه ٔ موجبة، یعنی بزه یا نیکویی بزرگ که بدان دوزخ یا بهشت واجب گردد. || آن دعایی پس از هر نماز که در آن از خداوند عالم مسألت