موجبلغتنامه دهخداموجب . [ ج ِ ] (ع ص ، اِ) هرآنچه لازم می گرداند و مقرر می کند و واجب می گرداند. (ناظم الاطباء). لازم کننده . (آنندراج ) (غیاث ). واجب کننده . مقررکننده . مقررگر
موجبلغتنامه دهخداموجب . [ ج َ ] (ع ص ) ایجاب کرده شده . لازم آمده . لازم گردانیده شده و مقررکرده شده . || مثبت . ضد منفی . (ناظم الاطباء)؛ استثناء در کلام تام موجب . || (اصطلاح
طَائِرَهُفرهنگ واژگان قرآنموجب نيکبختي و بدبختي اش - عملش (منظور از طائر درسوره مبارکه اسراء آيه شريفه13عمل انسان است ، و عمل آدمي را به طائري تشبيه کرده است که از چپ به راست پرواز ميکند
savesدیکشنری انگلیسی به فارسیموجب صرفه جویی در، پس انداز کردن، نگاه داشتن، اندوختن، نجارت دادن، رهایی بخشیدن، پس انداختن
حیرت انگیزفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهموجب تحیر و تعجب؛ حیرتآور.حیزِ انتفاع: [مجاز] استفاده؛ بهرهبرداری.