موبدان موبدلغتنامه دهخداموبدان موبد. [ ب َ ب َ] (اِ مرکب ) موبد موبدان . رئیس موبدان . دارنده ٔ عالیترین مقام روحانی در دین زرتشتی . (از یادداشت مؤلف ). قاضی القضاة مجوس . (مفاتیح ).
مؤدبانهلغتنامه دهخدامؤدبانه . [ م ُ ءَدْ دَ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) به طور ادب و خوشرویی و باملاطفت . (ناظم الاطباء). همراه با ادب و تربیت و نزاکت : درخواست او را مؤدبانه
مودبانهدیکشنری فارسی به انگلیسیde rigueur, civilly, courteously, decent, gracefully, suave, politely, punctilious, punctiliously, respectful, respectfully, suavely
موبدان موبدلغتنامه دهخداموبدان موبد. [ ب َ ب َ] (اِ مرکب ) موبد موبدان . رئیس موبدان . دارنده ٔ عالیترین مقام روحانی در دین زرتشتی . (از یادداشت مؤلف ). قاضی القضاة مجوس . (مفاتیح ).
ساینافرهنگ نامها(تلفظ: sāynā) (اوستایی) نام خاندانی از موبدان زرتشتی ؛ (در طبری) ساکت و بیصدا ؛ سایهای که مشخص و قابل رؤیت باشد .
داذهرمزلغتنامه دهخداداذهرمز. [ هَُ م ُ ] (اِخ ) از موبدان زمان قباد ساسانی . پدر انوشیروان که در مبارزه ٔ خسرو انوشیروان با مزدکیان نقش مهمی داشته و از جمله موبدانی است که خسرو برا
زراوندلغتنامه دهخدازراوند. [ زَ وَ ] (اِخ ) موبد موبدان بهرام گور و نیز پسر نرسی ، وزیر او : بود پیری بزرگ نرسی نام هم لقب با برادر بهرام ...شاه از او یک زمان نبودی دورشاه را هم ر
جادنگوفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخادم آتشکده و واسطۀ وصول نذرهای آتشکده به موبدان؛ کسی که آنچه را زردشتیان نذر آتشکده یا موبدان میکنند بگیرد و به مصرف برساند.