موافقةلغتنامه دهخداموافقة. [ م ُ ف َ ق َ ] (ع مص ) سازواری کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) سازوار کردن با کسی . ضد مخالفت و خلاف . (ناظم الاطباء). با کسی موافقت کردن .(تاج المصاد
موافقةدیکشنری عربی به فارسینزديکي , ورود , دخول , پيشرفت , افزايش , نيل (بجاه و مقام بخصوص سلطنت) , جلوس , شيوع , بروز , تملک نماء , شيي ء اضافه يا الحاق شده , نماءات (حيوان و درخت) , تاب
موافقهلغتنامه دهخداموافقه . [ م ُ ف َ ق َ / ف ِ ق ِ ] (از ع ، اِمص ) موافقة. موافقت . سازگاری . سازواری . همفکری . همرایی . و رجوع به موافقت و موافقة شود : معارف ملک میان او و سلط
أخَذَ مُوافَقَة الْمَجلِسِ الْکامِلَةدیکشنری عربی به فارسیتوافق (رضايت) کامل مجلس را جلب کرد , موافقت کامل مجلس را به دست آورد , به توافق کامل مجلس دست يافت
موافقفرهنگ مترادف و متضاد۱. جور، سازگار، مساعد، هماهنگ ۲. دلپسند، مطلوب، مقبول، دلخواه ۳. مناسب، درخور، شایسته، متناسب ≠ نامناسب ۴. دمساز، متفق، متفقالرای، همدل، همرای، همعقیده، همساز،
موافقتفرهنگ مترادف و متضاد۱. ائتلاف، توافق، رضا، سازش، سازگاری، سازواری، مطابقت، وفاق، وفق، همراهی ۲. همرای شدن، سازوارگشتن ≠ مخالفت
موافقت شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. تایید شدن، مورد تایید قرار گرفتن، قبول شدن ۲. تصویب شدن، مصوب شدن، به تصویبرسیدن