مواجرلغتنامه دهخدامواجر. [ م ُ ج ِ ] (ع ص ) صورتی از مؤاجر که همزه ٔ آن حذف گردیده است . (از یادداشت مؤلف ). کرایه دهنده . رجوع به مؤاجر شود. || مفعول . مردتن فروش . مرد که چو
مؤاجرلغتنامه دهخدامؤاجر. [ م ُ آ ج ِ ] (ع ص ) مواجر. به کرایه دهنده . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به مواجر شود. || مواجر. مرد مفعول تن فروش : آیبک به زور بازوی خود مغرور بود و امرا
مؤاجرةلغتنامه دهخدامؤاجرة. [ م ُ آ ج َ رَ ] (ع مص ) به کرایه دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). به کرایه دادن خانه را؛ آجرت زیداً الدار، و آجرت الدار زیداً. (ناظم الاطباء). چیزی ب
مواجریلغتنامه دهخدامواجری . [ م ُ ج ِ ] (حامص ) صفت و حالت مواجر. مفعولیت . (از یادداشت مؤلف ) : چون من به فاجری پسران درمواجری همچون چراغ در شب تاریک روشنند. سوزنی .و رجوع به مو
مأجرلغتنامه دهخدامأجر. [ م َءْ ج َ ] (ع اِ) آنچه که اجاره شود. مکان اجاره ای . ج ، مآجر. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به مآجر شود.
مؤاجرلغتنامه دهخدامؤاجر. [ م ُ آ ج ِ ] (ع ص ) مواجر. به کرایه دهنده . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به مواجر شود. || مواجر. مرد مفعول تن فروش : آیبک به زور بازوی خود مغرور بود و امرا
مواجریلغتنامه دهخدامواجری . [ م ُ ج ِ ] (حامص ) صفت و حالت مواجر. مفعولیت . (از یادداشت مؤلف ) : چون من به فاجری پسران درمواجری همچون چراغ در شب تاریک روشنند. سوزنی .و رجوع به مو
مؤاجرةلغتنامه دهخدامؤاجرة. [ م ُ آ ج َ رَ ] (ع مص ) به کرایه دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). به کرایه دادن خانه را؛ آجرت زیداً الدار، و آجرت الدار زیداً. (ناظم الاطباء). چیزی ب
خرنبارفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمجرمی که برای عبرت دیگران سوار خر کرده و در شهر میگرداندند: ◻︎ یکی مؤاجر بیشرم و ناخوشی که تو را / هزار بار خرنبار بیش کرده عسس (لبیبی: شاعران بیدیوان: ۴۸۶).