مواجلغتنامه دهخدامواج . [ م َوْ وا ] (ع ص ) دریای موج دار و متلاطم . (ناظم الاطباء). خیزابه دار. خیزابدار. پرموج . بسیارخیزابه . موج زن . بسیارموج زن . بسیارموج . شکن گیر. خیزاب
مؤاجرلغتنامه دهخدامؤاجر. [ م ُ آ ج ِ ] (ع ص ) مواجر. به کرایه دهنده . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به مواجر شود. || مواجر. مرد مفعول تن فروش : آیبک به زور بازوی خود مغرور بود و امرا
مؤاجرةلغتنامه دهخدامؤاجرة. [ م ُ آ ج َ رَ ] (ع مص ) به کرایه دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). به کرایه دادن خانه را؛ آجرت زیداً الدار، و آجرت الدار زیداً. (ناظم الاطباء). چیزی ب
مؤاجلةلغتنامه دهخدامؤاجلة. [ م ُ آ ج َ ل َ ] (ع مص ) بازداشتن و ممانعت کردن . (ناظم الاطباء). بازداشتن . (آنندراج ). || افکندن مانع در راه . (ناظم الاطباء).
مواجرلغتنامه دهخدامواجر. [ م ُ ج ِ ] (ع ص ) صورتی از مؤاجر که همزه ٔ آن حذف گردیده است . (از یادداشت مؤلف ). کرایه دهنده . رجوع به مؤاجر شود. || مفعول . مردتن فروش . مرد که چو