مهترعلغتنامه دهخدامهترع . [ م ُ ت َ رِ ] (ع ص ) شکننده ٔ چوب . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مهتراحمدلغتنامه دهخدامهتراحمد. [ م ِ ت َ اَ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان صوفیان بخش شبستر شهرستان تبریز. دارای 360 تن سکنه . محصول آن غلات و حبوبات است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران
مهترانهلغتنامه دهخدامهترانه . [ م ِ ت َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) با حالت مهتری و بزرگی . بزرگوارانه . با بزرگواری : بونصر گفت فرمان بردارم و رفت و این پیغام مهترانه [ خواجه ا
مهلغتنامه دهخدامه . [ م َه ْ ] (ع اِ فعل ) یعنی بازایست و چون آن را متصل کنند تنوین در آن داخل کرده مَه میگویند، مانند: مَه مَه . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). به معنی
منزللغتنامه دهخدامنزل . [ م َ زِ ] (ع اِ) جای فرودآمدن . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). جای فرودآمدن لیکن اکثر به معنی جایی مستعمل است که مسافران بجهت خواب و آ
تابلغتنامه دهخداتاب . (اِ) توان . (برهان ). توانایی . (جهانگیری ) (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). طاقت . (فرهنگ اسدی ) (جهانگیری ) (انجمن آرا). قوت . (آنندراج ). تاو. (انجمن آ
سال مهلغتنامه دهخداسال مه .[ م َه ْ ] (اِ مرکب ) تاریخ است و آن حساب نگاه داشتن سال و ماه و روز باشد. (برهان ). ماه و روز. (جهانگیری ). حساب سال و ماه نگاه داشتن و آن را روزمه نیز
تن دردادنلغتنامه دهخداتن دردادن . [ ت َ دَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از راضی شدن و قبول کردن باشد. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ) (از غیاث اللغات ). راضی شدن . (
پیمانلغتنامه دهخداپیمان . [ پ َ / پ ِ ] (اِ) از پهلوی پَتْمان و اوستائی پَتی مان َ بمعنی پیمودن و اندازه گرفتن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). عهد. (منتهی الارب ) (برهان ). قرارد