مهیللغتنامه دهخدامهیل . [ م َ ] (ع ص ) ریخته از خاک و ریگ و جز آن . (منتهی الارب ، ماده ٔ هَ ی ل ). فروریخته : بنگر هول روز را که کندهول او کوه را کثیب و مهیل . ناصرخسرو. || مَه
مهیلفرهنگ فارسی عمید / قربانزادههولناک: ◻︎ چو بیرون شد از کازرون یک دو میل / به پیش آمدش سنگلاخی مهیل (سعدی۱: ۱۶۶).
محیلفرهنگ مترادف و متضاد۱. پرحیله، حیلهپرداز، حقهباز، حیلهگر، دغا، دغل، رند، زیرک، شیاد، شیطان، فریبکار، فریبنده، محتال، مزور، مکار، ناقلا ≠ ساده ۲. باهوش ۳. براتکش، حوالهگر
محیلدیکشنری فارسی به انگلیسیarch, astute, cagey, cagy, calculating, crafty, cunning, foxy, politic, vulpine, wily
محیللغتنامه دهخدامحیل . [ م ُ ] (ع ص ) حیله گر. (آنندراج ). چاره گر. حیله ور. مکار. افسونگر. گربز. فریب کار. بافند و فعل . (یادداشت مرحوم دهخدا) : الکسندرخان که مردمحیل عاقبت ان
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) مهیلی (شیخ ...) ملقب به امیر نظام الدین . خوندمیر در حبیب السیر (ج 2 ص 258) آرد: امیر نظام الدین علیشیر بعد از چند گاهی که بلوازم امر مه
مهائللغتنامه دهخدامهائل . [ م َ ءِ ] (ع اِ) ج ِ مهیل ، به معنی جای خوفناک . (آنندراج ). رجوع به مهایل شود.
مهایللغتنامه دهخدامهایل . [ م َ ی ِ ] (ع اِ) مهائل . ج ِ مهیل ، به معنی جای خوفناک . رجوع به مهائل شود.