مهیعلغتنامه دهخدامهیع. [ م َهَْ ی َ ] (ع ص ) راه روشن . ج ، مهایع. (منتهی الارب ، ماده ٔ هَ ی ع ). طریق مهیع؛ راه گشاد و فراخ .
مهیالغتنامه دهخدامهیا. [ م ُ هََ ی ْ یا ] (ع ص ) آماده شده . ساخته شده . کار راست و نیکو کرده شده . شکرده شده . مهیاء [ م ُ هََ ی ی َ ءْ ] . آماده . حاضر و آماده . راست . ساخته
محیالغتنامه دهخدامحیا. [ م َح ْ ] (ع اِ) مَحیی ̍. مقابل ممات . حیات : سواء محیاهم و مماتهم ساء مایحکمون .(قرآن 21/45). مقابل مرگ . زندگی . (آنندراج ). محیای و مماتی ؛ یعنی زندگا
مهیعةلغتنامه دهخدامهیعة. [ م َ ی َ ع َ ] (اِخ ) نام جحفه که موضعی است میان حرمین ، میقات شامیان در حج . (منتهی الارب ). جائی است نزدیک به جحفة. (معجم البلدان ).
مهیعةلغتنامه دهخدامهیعة. [ م َ ی َ ع َ ] (اِخ ) نام جحفه که موضعی است میان حرمین ، میقات شامیان در حج . (منتهی الارب ). جائی است نزدیک به جحفة. (معجم البلدان ).
مهایعلغتنامه دهخدامهایع. [ م َ ی ِ ] (ع اِ) مهائع. ج ِ مَهْیَع، به معنی راه روشن . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
اسماعیللغتنامه دهخدااسماعیل . [ اِ ] (اِخ ) ابن علی خضیری . از مردم اعمال دجیل و از ناحیه ٔ نهر تاب . وی فاضلی متمیز و سخنگویی بلیغ و بارع بود و او را در فن بلاغت تصانیفی است معروف
جایلغتنامه دهخداجای . (اِ) جا. مقام . (برهان ). مطلق مکان . (بهار عجم ) (آنندراج ). لهذا اطلاق آن بر خانه نیز آمده و این خالی از غرابت نیست . (بهار عجم ) (آنندراج ). مکان . مسک
نهاملغتنامه دهخدانهام . [ ن َهَْ ها ] (ع اِ) شیر بیشه . (منتهی الارب ). اسد.(متن اللغة) (اقرب الموارد). || میانه ٔ راه روشن . (منتهی الارب ). طریق واضح . مهیع. (متن اللغة).