مهکلغتنامه دهخدامهک . [ م َ ] (ع مص ) سخت ساییدن چیزی را. (منتهی الارب ). سحق . (اقرب الموارد). || شتاب کردن در چیزی . || مانده کردن در جماع زن را و نرم نمودن . (منتهی الارب ).
مهکلغتنامه دهخدامهک . [ م َ هََ ] (اِ) ماهک . قریضه ای که از گریبان برآرند. قواره ؛ مهک که از گریبان برآرند چون گریبان باز کنند. (مهذب الاسماء). شکله . کلاه وار. قواره .
مهکلغتنامه دهخدامهک . [م َ هََ ] (اِ) سوس . شیرین بیان . گیاهی است به نام شیرین بیان و بیخ آن را اصل السوس گویند. و اصابعالسوس نیز و شیره ٔ آن را رب السوس نامند. مهکوکی . مهلوک
محکلغتنامه دهخدامحک . [ م ِ ح َک ک ] (ع اِ) سنگی که بر آن زر و سیم عیار کنند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اسم آلت از حَک ّ به معنی سائیدن سنگ زرکش که سیاه باشد و بر آن آزمای
مهکویه ٔ پایینلغتنامه دهخدامهکویه ٔ پایین . [ م َ ی َ ی ِ ] (اِخ ) مهکویه ٔ سفلی . دهی است از دهستان خواجه بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد در 27 هزارگزی شمال باختر فیروزآباد و 9 هزارگزی شوسه
مهکوکلغتنامه دهخدامهکوک . [ م َ ] (ع ص ) سائیده . || آن که غایط و تیز را ضبط نتواند کرد. || دلیر و شوخ بی باک در سخن . (منتهی الارب ).
مهکوکیلغتنامه دهخدامهکوکی . [ م َ ] (هندی ، اِ) مهک . مهلوکی . اسم هندی سوس است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به مهک شود.
مهکولغتنامه دهخدامهکو. [ م َ ] (اِخ ) قریه ای است دو فرسنگ و نیمی جنوب و مغرب زنجیران . (فارسنامه ٔ ناصری ).
مهکوکیلغتنامه دهخدامهکوکی . [ م َ ] (هندی ، اِ) مهک . مهلوکی . اسم هندی سوس است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به مهک شود.
مهکویه ٔ پایینلغتنامه دهخدامهکویه ٔ پایین . [ م َ ی َ ی ِ ] (اِخ ) مهکویه ٔ سفلی . دهی است از دهستان خواجه بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد در 27 هزارگزی شمال باختر فیروزآباد و 9 هزارگزی شوسه
مهکوکلغتنامه دهخدامهکوک . [ م َ ] (ع ص ) سائیده . || آن که غایط و تیز را ضبط نتواند کرد. || دلیر و شوخ بی باک در سخن . (منتهی الارب ).
مهکولغتنامه دهخدامهکو. [ م َ ] (اِخ ) قریه ای است دو فرسنگ و نیمی جنوب و مغرب زنجیران . (فارسنامه ٔ ناصری ).