مهنیلغتنامه دهخدامهنی . [ ] (اِخ ) ناحیه ای است در ایالت کرمان ، حد شمالی ساردویه ، جنوبی اسفندقة. غربی رابر و اقطاع و شرقی دلفارد. بلوک مهم آن هلی رودبهر وهمان و دلفارد و کوه ر
محنیلغتنامه دهخدامحنی ٔ. [ م ُ ح َن ْ ن ِءْ ] (ع ص ) کسی که به حنا رنگ می کند. (ناظم الاطباء). به حنا رنگ کننده . (از منتهی الارب ).
محنیلغتنامه دهخدامحنی . [ م ُ ] (ع ص ) زن مهربانی نماینده بر فرزند و شوی نکننده بعد مردن پدراو. (آنندراج ). زن مهربان بر کودک که پس از مردن شوی جهت مهربانی فرزند خود شوهر نکند.
محنیلغتنامه دهخدامحنی . [ م ُ ح َن ْ نا ] (ع مص ) محنا. || کج و خمیده و پیچیده . (ناظم الاطباء). کج کرده و خم داده . (آنندراج ).
محنیلغتنامه دهخدامحنی . [ م ُ ح َن ْ نی ] (ع ص ) رنگ کرده به حنا. (آنندراج ). محنا. || کج کننده و خمنده . (ناظم الاطباء).
مهنیاواژهنامه آزادنوع:دخترانه ریشه اسم:فارسی معنی:آنکه اجداد و پدرانش از بزرگان و نیکان است ، از نسل بزرگان ، بزرگ زاده ، مرکب از مه به معنای بزرگ بعلاوه نیا به معنای اجداد و نیا
مهنیافرهنگ نامهانوع:دخترانه ریشه اسم:فارسی معنی:آنکه اجداد و پدرانش از بزرگان و نیکان است ، از نسل بزرگان ، بزرگ زاده ، مرکب از مه به معنای بزرگ بعلاوه نیا به معنای اجداد و نیا
هلیرودلغتنامه دهخداهلیرود. [ هََ ] (اِخ ) از بلوکات ناحیه ٔ مهنی در ایالت کرمان . (جغرافیای کیهان ). رجوع به هلیل رود شود.
دل خوشدونلغتنامه دهخدادل خوشدون . [ دِ خُش ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان دلفارد، بخش ساردوئیه ، شهرستان جیرفت . ساکنان این ده از طایفه ٔ مهنی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
باکویهلغتنامه دهخداباکویه . [ ی َ ] (اِخ ) جد محمدبن عبداﷲبن احمد شیرازی صوفی است . ابوبکربن خلف و ابوالقاسم قشیری از او روایت کرده اند. (از تاج العروس ). شیخ باکویی به شیراز، گوی
علی آبادلغتنامه دهخداعلی آباد. [ ع َ ] (اِخ ) دهی است کوچک از دهستان بهرآسمان بخش ساردوئیه ٔ شهرستان جیرفت واقع در 47 هزارگزی جنوب باختر ساردوئیه و 23 هزارگزی جنوب راه مالرو بافت به