مهریلغتنامه دهخدامهری ٔ. [ م ُ هََ رْ رِءْ ] (ع ص ) نعت فاعلی از تهرئة. هریسه کننده گوشت را. رجوع به مهری و مهراء و تهرئة شود.
مهریلغتنامه دهخدامهری . [ ] (اِخ ) یکی از طوایف پشت کوه از ایلات کرد ایران . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 70).
مهریلغتنامه دهخدامهری . [ م َ ری ی ] (ص نسبی ) اشتر مهری ؛ اشتر نیک و نجیب . منسوب به بنی مهرة. ج ، مَهاری . (یادداشت مؤلف ). رجوع به مهریة شود.
مهریلغتنامه دهخدامهری . [ م ِ ] (اِ) نوعی از چنگ باشد و آن سازی است که مطربان نوازند، و بعضی گویند یکی از نامهای ساز چنگ است . (برهان ). چنگ باشد که مطربان نوازند. (جهانگیری ).
مهریلغتنامه دهخدامهری . [ م ُ ] (ص نسبی ) منسوب به مهر. مهر کرده شده و تمغا زده شده . (ناظم الاطباء). || صره ٔ زر و سیم مهربرنهاده . (آنندراج ) : از پس آنکه ز انعام جلال الوزراب
محریلغتنامه دهخدامحری . [ م َ را ] (ع ص ) محراة. سزاوار. یقال انه لمحری ان یفعل و لمحراة. (منتهی الارب ).
مهری آبادلغتنامه دهخدامهری آباد. [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پائین ولایت بخش فریمان شهرستان مشهد. آب آن از قنات و محصول آن غلات و چغندر است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
مهریجانلغتنامه دهخدامهریجان . [ م ِ ] (اِخ ) از قرای مرو است و منسوب به آن مهریجانی . (از معجم البلدان ) (الانساب سمعانی ).
مهری آبادلغتنامه دهخدامهری آباد. [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پائین ولایت بخش فریمان شهرستان مشهد. آب آن از قنات و محصول آن غلات و چغندر است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
مهرالمثلفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمهری که در حین عقد ازدواج برای زن معلوم نشده و پس از زفاف از روی حد متوسط مهر زنان دیگر برای او تعیین شود.