مهره ورلغتنامه دهخدامهره ور. [ م ُ رَ / رِ وَ ] (ص مرکب ) ذوفقار. (یادداشت مؤلف ). مهره دار. رجوع به مهره داران شود.
مهرةلغتنامه دهخدامهرة. [ م َ رَ ] (اِخ )از اجداد جاهلی یمانی است به نام مهرةبن حیدان بن عمروبن حافی و شتران مهری و مهریة بدانها نسبت دارند. (از الاعلام زرکلی ج 8). و رجوع به مهر
ذوفقارلغتنامه دهخداذوفقار. [ ف ِ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) خداوند مهره ها. صاحب فقرات . حیوان که ستون فقرات دارد. مهره ور. مهره دار. ذیفقار.
خوش بیارلغتنامه دهخداخوش بیار. [ خوَش ْ / خُش ْ ] (نف مرکب ) خوش طالع.خوش اقبال . خوشبخت . سعید. آنکه هرچه برای او رخ دهد خوبست . که کار بر مراد او گردد. || در قمار کسی را گویند که