مهرملغتنامه دهخدامهرم . [ م َ رَ ] (ع مص ) سخت پیر و کلانسال گردیدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مهرمة. هرم .
محرمفرهنگ مترادف و متضاد۱. رازپوش، رازدار، رازنگهدار، سرنگهدار، معتمد، موثق ۲. انیس، مقرب، مونس، ندیم ۳. آشنا، خویش، خویشاوند، نزدیک ۴. همسر، زوجه ۵. حرام، ناشایست ≠ نامحرم
محرملغتنامه دهخدامحرم . [ م َ رَ ] (ع ص ، اِ) ناشایست . حرام . (منتهی الارب ). حرام کرده ٔ خدا. (ناظم الاطباء). ج ، محارم . || حرمت . || رحم محرم یا ذومحرم ؛آنکه نکاح با او روا
محرملغتنامه دهخدامحرم . [ م ُ ح َرْ رَ ] (اِخ ) ابن پیر محمدبن مزید، مکنی به ابوالفیض قسطمونی . او راست : ترغیب المتعلمین ، القول البدیع فی الصلاة علی الحبیب الشفیع، و رساله ای
مهرمندلغتنامه دهخدامهرمند. [ م ِ م َ ] (ص مرکب ) دارای مهر. بامحبت . دوست : آنچنان رو که غلامان رفته اندتا سگش گردد حلیم و مهرمند.مولوی .
مهرمةلغتنامه دهخدامهرمة. [ م َ رَ م َ ] (ع مص ) سخت پیر و کلان گردیدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مهرم . هرم . || (اِ) پیری و سبب پیری . (منتهی الارب ).
مهرمانیلغتنامه دهخدامهرمانی . [ م ِ ] (اِخ ) مهرگانی ، که نام لحن بیست و پنجم باشد از سی لحن باربد. (آنندراج ) (برهان ).
مهرماهلغتنامه دهخدامهرماه . [ م ِ ] (اِ مرکب ) ماه مهر. نام ماه هفتم است از سال شمسی و بودن آفتاب در برج میزان و اول فصل خزان . (برهان ). آفتاب در این ماه در میزان باشد و آغاز خری
مهرمةلغتنامه دهخدامهرمة. [ م َ رَ م َ ] (ع مص ) سخت پیر و کلان گردیدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مهرم . هرم . || (اِ) پیری و سبب پیری . (منتهی الارب ).
يَطْبَعُفرهنگ واژگان قرآنمُهرمي زند ( بر دل مهر زدن کنايه از اين است که راه ورود هدايت و نور به آن دل را ببندند همانطور که وقتي چيزي را مُهر وموم مي کنند چيزي نمي تواند به آن وارد شود.)
مهرمندلغتنامه دهخدامهرمند. [ م ِ م َ ] (ص مرکب ) دارای مهر. بامحبت . دوست : آنچنان رو که غلامان رفته اندتا سگش گردد حلیم و مهرمند.مولوی .
مهرمانیلغتنامه دهخدامهرمانی . [ م ِ ] (اِخ ) مهرگانی ، که نام لحن بیست و پنجم باشد از سی لحن باربد. (آنندراج ) (برهان ).
مهرماهلغتنامه دهخدامهرماه . [ م ِ ] (اِ مرکب ) ماه مهر. نام ماه هفتم است از سال شمسی و بودن آفتاب در برج میزان و اول فصل خزان . (برهان ). آفتاب در این ماه در میزان باشد و آغاز خری