مهرجلغتنامه دهخدامهرج . [ م ِ رَ ] (ع ص ) اسب بسیارتک نیک رونده . (منتهی الارب ). اسب بسیاررو. ج ، مهارج . (مهذب الاسماء).
مهرجلغتنامه دهخدامهرج . [ م ُ هََ رْ رِ ] (ع ص ) آنکه سخنهای خنده دار گوید و مزاح کند. (از اقرب الموارد). دلقک .
مهرجدیکشنری عربی به فارسیلوده , دلقک , مسخرگي کردن , مسخره , مقلد , دلقک شدن , شوخ , جنباندن , تکان دادن , تکان خوردن , جنبيدن , تکان
محرجلغتنامه دهخدامحرج . [ م ُ ح َرْرَ ] (ع ص ) کلب محرج ؛ سگی که قلاده ٔ مهره ٔ حراج [ گوش ماهی ] به گردن دارد. (منتهی الارب ).
محرجلغتنامه دهخدامحرج . [ م ُ ح َرْ رِ ] (ع ص ) آن که تنگ میگیرد بر کسی . (از منتهی الارب ). || آنکه تنگ میکند بر کسی . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || آنکه حرام و ناروا
محرجلغتنامه دهخدامحرج . [ م ُ رِ ] (ع ص ) آنکه در گناه و یا خواری اندازد کسی را و مضطر گرداند او را به سوی گناه . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).
مهرجردلغتنامه دهخدامهرجرد. [ م ِ ج ِ ] (اِخ ) مهرگرد. از قنوات وقفی شهر تهران ، در سمت شمال . مقدار آب آن دو سنگ و مسافت مادرچاه تا شهر حدود نیم فرسنگ است . (یادداشت مؤلف ).
مهرجردلغتنامه دهخدامهرجرد. [ م ِ ج ِ ] (اِخ ) دهی به حدود یزد: مهرنگار در کنار میبد دهی دیگر بساخت و آن را مهرجرد نام کرد یعنی مهرگرد. (تاریخ یزد).
مهرجانیلغتنامه دهخدامهرجانی . [ م ِ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به مهرجان که بلده ٔ اسفراین است که مهرجانش نیز خوانند. (از الانساب سمعانی ).
مهرجانلغتنامه دهخدامهرجان . [ م ِ رَ ] (اِخ ) نام قدیم اسفراین است . اسفراین . (دمشقی ). || نام قریه ای به اسپراین از بناهای قباد فیروز پدر انوشیروان . قریه ای است در اسفراین . (ا
مهرجردلغتنامه دهخدامهرجرد. [ م ِ ج ِ ] (اِخ ) مهرگرد. از قنوات وقفی شهر تهران ، در سمت شمال . مقدار آب آن دو سنگ و مسافت مادرچاه تا شهر حدود نیم فرسنگ است . (یادداشت مؤلف ).
مهرجردلغتنامه دهخدامهرجرد. [ م ِ ج ِ ] (اِخ ) دهی به حدود یزد: مهرنگار در کنار میبد دهی دیگر بساخت و آن را مهرجرد نام کرد یعنی مهرگرد. (تاریخ یزد).
مهرجانیلغتنامه دهخدامهرجانی . [ م ِ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به مهرجان که بلده ٔ اسفراین است که مهرجانش نیز خوانند. (از الانساب سمعانی ).