مهجورلغتنامه دهخدامهجور. [ م َ ] (ع ص ) سخن پریشان . (منتهی الارب ). سخن پریشان و هذیان . (ناظم الاطباء). سخن پریشان و ناحق . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). هذیانی که بیمار یا نائم ب
محجورلغتنامه دهخدامحجور. [ م َ ] (ع ص ) بازداشته شده و منع کرده شده . (ناظم الاطباء). ممنوع از تصرف در مال خود. محجورعلیه . (یادداشت مرحوم دهخدا). || بنده ٔ بازداشته شده . (ناظم
محجورفرهنگ انتشارات معین(مَ) [ ع . ] (اِمف .) شخص بالغی که توانایی ذهنی کافی ندارد و به حکم دادگاه زیر سرپرستی شخص دیگری قرار می گیرد.
مهجور اصفهانیلغتنامه دهخدامهجور اصفهانی . [ م َ رِ اِ ف َ ] (اِخ ) محمدعلی . از شاعران قرن سیزدهم بود و پیشه ٔ معلمی داشت . از اوست :به آشنا چو نمی گشتی آشنا یارب تو را چگونه به بیگانه آ
مهجور قمیلغتنامه دهخدامهجور قمی . [ م َ رِ ق ُ ] (اِخ ) حسین . شاعر قرن سیزدهم . در حیدرآباد زاده شد و در اسدآباد همدان درگذشت ... (مجمعالفصحاء ج 2 ص 446).
مهجور اصفهانیلغتنامه دهخدامهجور اصفهانی . [ م َ رِ اِ ف َ ] (اِخ ) محمدعلی . از شاعران قرن سیزدهم بود و پیشه ٔ معلمی داشت . از اوست :به آشنا چو نمی گشتی آشنا یارب تو را چگونه به بیگانه آ
مهجور قمیلغتنامه دهخدامهجور قمی . [ م َ رِ ق ُ ] (اِخ ) حسین . شاعر قرن سیزدهم . در حیدرآباد زاده شد و در اسدآباد همدان درگذشت ... (مجمعالفصحاء ج 2 ص 446).
مهجوریلغتنامه دهخدامهجوری . [ م َ ] (حامص ) حالت و چگونگی مهجور. جدایی . مفارقت . (ناظم الاطباء). دورافتادگی . دوری : یا داغ مهجوری بر جبین تو کشند یا تاج مقبولی بر سرت نهند. (سعد
مهجوریفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهجدایی؛ دوری: ◻︎ مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد / کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی (حافظ: ۹۸۴).