مهالغتنامه دهخدامها. [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مهاة. (اقرب الموارد) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به مهاة شود.
مهالغتنامه دهخدامها. [ م َ / م ُ ] (اِ) سنگی است مانند بلور و بعضی گویند بلور است . (برهان ). بلور. (دهار) (مهذب الاسماء). کوارتز متبلور را گویند که به نام بلور سنگ نیز مشهور ا
مهافرهنگ نامها(تلفظ: mehā) بزرگ ، بزرگتر ؛ [چنانچه این کلمه مَها /mahā/ تلفظ شود منسوب به ماه است ؛ (به مجاز) زیبارو].
محالغتنامه دهخدامحا. [ م َح ْ حا ] (ع ص ) مَحّاء. محوکننده . پاک کننده : به سیف محو شود از گناهکار گناه گناهکار ملیح است و سیف دین محا. سوزنی .رجوع به محاء شود.
مهعلغتنامه دهخدامهع. [ م َهََ ] (ع مص ) برگردیدن رنگ روی و رنگ به رنگ شدن ازعوارض دشوار. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مه آواژهنامه آزادبادرخشش و زیبا، مانند ماه، آمده است. مه مخفف ماه آ مخفف آمدن مانند ماه به دنیا آمده. کنایه از درخشندگی و ماه رو بودن است. ماه آمدن مه + مخفف آمدن = مه آ
مهانفرهنگ نامها(تلفظ: mahān) (مَه = ماه + ان (پسوند نسبت)) ، منسوب به ماه ؛ (به مجاز) زیبارو ؛ ]چنانچه این واژه مِهان(mehān) تلفظ شود جمع مِه و به معنی بزرگان میباشد[.
مهاندختفرهنگ نامها(تلفظ: mehān doxt) (مِهان + دخت = دختر) ، دخترِ بزرگان ؛ (به مجاز) بزرگزاده ؛ (در اعلام) مادر فیروزبن مهران دختر یزداد بن انوشیروان که همسر انوشیروان بود .
مهاباهولغتنامه دهخدامهاباهو. [ م ِ ] (اِخ ) درازبازو. نام یکی از ملوک هند مرکب از مها،مه و باهو، بازو : کما سمی الهند احد ملوکهم مهاباهو، أی طویل العضد. (الجماهر بیرونی ص 25).
مهاةلغتنامه دهخدامهاة. [ م َ ] (ع اِ) آفتاب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). || بلور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). پاره ای از بلور.
مهانفرهنگ نامها(تلفظ: mahān) (مَه = ماه + ان (پسوند نسبت)) ، منسوب به ماه ؛ (به مجاز) زیبارو ؛ ]چنانچه این واژه مِهان(mehān) تلفظ شود جمع مِه و به معنی بزرگان میباشد[.
مهاندختفرهنگ نامها(تلفظ: mehān doxt) (مِهان + دخت = دختر) ، دخترِ بزرگان ؛ (به مجاز) بزرگزاده ؛ (در اعلام) مادر فیروزبن مهران دختر یزداد بن انوشیروان که همسر انوشیروان بود .