منکبلغتنامه دهخدامنکب . [ م َ ک ِ ] (ع اِ) بازو و کتف ، مذکر آید. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کتف و دوش . (غیاث ). سفت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) (یادداشت مرحوم دهخدا). دوش . ج ، من
منکبلغتنامه دهخدامنکب . [ م ُ ک َب ب ] (ع ص ) بر روی درافتاده و سرنگون . (ناظم الاطباء). به روی درافتاده . دمر. دمرو . (یادداشت مرحوم دهخدا).
منکبلغتنامه دهخدامنکب . [ م ُ ن َک ْ ک َ ] (اِخ ) قصبه ای است بر ساحل اندلس که در چهل میلی غرناطه واقع است ، در آثار جغرافی نویسان عرب آمده است . (از قاموس الاعلام ترکی ). رجوع
منکبرنیلغتنامه دهخدامنکبرنی . [ م ِک ُ ب ِ ] (اِخ ) مینکبرنی . لقب جلال الدین خوارزمشاه (617-628 هَ . ق .). تلفظ و معنی دقیق کلمه هنوز معلوم نیست . فرهاد میرزا در زنبیل ص 204 آن را
منکبینلغتنامه دهخدامنکبین . [م َ ک ِ ب َ ] (ع اِ) هر دو کتف و این تثنیه ٔ منکب است . (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به مَنکِب معنی اول شود.
المنکبلغتنامه دهخداالمنکب . [ اَ م ُ ن َک ْ ک َ ] (اِخ ) نام شهری در اقلیم البیره از اسپانیا. (از الحلل السندسیه ج 1 ص 75). شهریست در اندلس واقع در غرناطه کنار مدیترانه ، 15000 تن
حصن المنکبلغتنامه دهخداحصن المنکب . [ ح ِ نُل ْ م ُ ک َ ] (اِخ ) حصنی به اسپانیا. (حلل سندسیه ج 11 ص 56).
منکبینلغتنامه دهخدامنکبین . [م َ ک ِ ب َ ] (ع اِ) هر دو کتف و این تثنیه ٔ منکب است . (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به مَنکِب معنی اول شود.
منکبرنیلغتنامه دهخدامنکبرنی . [ م ِک ُ ب ِ ] (اِخ ) مینکبرنی . لقب جلال الدین خوارزمشاه (617-628 هَ . ق .). تلفظ و معنی دقیق کلمه هنوز معلوم نیست . فرهاد میرزا در زنبیل ص 204 آن را
المنکبلغتنامه دهخداالمنکب . [ اَ م ُ ن َک ْ ک َ ] (اِخ ) نام شهری در اقلیم البیره از اسپانیا. (از الحلل السندسیه ج 1 ص 75). شهریست در اندلس واقع در غرناطه کنار مدیترانه ، 15000 تن
حصن المنکبلغتنامه دهخداحصن المنکب . [ ح ِ نُل ْ م ُ ک َ ] (اِخ ) حصنی به اسپانیا. (حلل سندسیه ج 11 ص 56).