منوطلغتنامه دهخدامنوط. [ م َ ] (ع ص ) (از «ن و ط») آویخته . یقال هذا منوط به . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). وابسته و به چیزی درآویخته شده . (غیاث ) (آنندراج ). موقوف و متعل
مصرف موقعیتی موادcircumstantial-situational drug useواژههای مصوب فرهنگستانمصرفی که منوط به موقعیت و شرایط خاصی است
موکول کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. منوط کردن، وابسته کردن، مشروط کردن ۲. واگذاشتن، واگذاری کردن، محول کردن
بستگی داشتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: علیت اشتن، منوط بودن، موکولبودن، بسته بودن، درگرو چیزی بودن، تابع بودن مربوط بودن، مرتبط بودن، بههم وابسته بودن مشروط بودن، اما داشتن