منوبلغتنامه دهخدامنوب . [ م َ ] (اِخ ) شهرکی است خرم و آبادان [ به خوزستان ] با نعمت بسیار و کشت و برز. (حدود العالم ).
منوبلغتنامه دهخدامنوب . [ م َ ](ع ص ) نیابت کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ) : نفاذ حکمتش از فرمان منوب نافذتر گشت . (جهانگشای جوینی ). رئیس مظفر که حاکم دامغان بود منوب خویش امر د
منوب عنهلغتنامه دهخدامنوب عنه . [م َ بُن ْ ع َن ْه ْ ] (ع ص مرکب ) شخصی که کسی به کارش نایب او باشد. (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به منوب شود.
منوبازوسلغتنامه دهخدامنوبازوس . [ م ُ ] (اِخ ) یکی از پادشاهان خسرون و مصحف مانوس یا مان نس است و مصحف مینوباذ پارسی است . (ایران باستان ج 3 ص 2630).
منوبیلغتنامه دهخدامنوبی . [ م َ ] (ص نسبی ) منسوب است به منوبه که نام اجدادی است . (الانساب سمعانی ).
منوب عنهلغتنامه دهخدامنوب عنه . [م َ بُن ْ ع َن ْه ْ ] (ع ص مرکب ) شخصی که کسی به کارش نایب او باشد. (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به منوب شود.
منوبازوسلغتنامه دهخدامنوبازوس . [ م ُ ] (اِخ ) یکی از پادشاهان خسرون و مصحف مانوس یا مان نس است و مصحف مینوباذ پارسی است . (ایران باستان ج 3 ص 2630).
منوبیلغتنامه دهخدامنوبی . [ م َ ] (ص نسبی ) منسوب است به منوبه که نام اجدادی است . (الانساب سمعانی ).
حکیم نوریلغتنامه دهخداحکیم نوری . [ ح َ ] (اِخ ) یوسف بن محمد حسین از شاعران است . وی در جوانی در کسب علوم عقلی و نقلی رنجی وافی برد و در تحصیل کمالات مقامات عالی حاصل کرد و در حکمت