منهزلغتنامه دهخدامنهز. [ م ُ هََ ] (ع اِ) جای ایستادن آبکش از پشت چاه نزدیک دهان آن که پیدا و نمایان باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منحزلغتنامه دهخدامنحز. [ م ُ ن َح ْ ح ِ ] (ع ص ) شتر مبتلا به بیماری نحاز. (از اقرب الموارد). رجوع به منحزة و منحوز و نحاز شود.
منهضلغتنامه دهخدامنهض . [ م ُ هََ ض ض ] (ع ص ) شکسته و کوفته شونده . (آنندراج ). شکسته شده و کوفته شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).
منهزماًلغتنامه دهخدامنهزماً. [ م ُ هََ زِ مَن ْ ] (ع ق ) درحالت فرار و شکست خوردگی و به طور پریشانی و پراکندگی . (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل قبل معنی اول شود.
منهزم شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. شکست خوردن، مغلوب شدن، منکوب شدن، تارومار شدن ۲. گریزان شدن، فرار کردن
منهزم کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. شکست دادن، مغلوب کردن، درهم کوفتن، درهمشکستن ۲. منکوب کردن، تارومار کردن
منهزماًلغتنامه دهخدامنهزماً. [ م ُ هََ زِ مَن ْ ] (ع ق ) درحالت فرار و شکست خوردگی و به طور پریشانی و پراکندگی . (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل قبل معنی اول شود.
منهزعلغتنامه دهخدامنهزع . [ م ُ هََ زِ ] (ع ص ) شکسته و کوفته شونده . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). رجوع به انهزاع شود.
منهزملغتنامه دهخدامنهزم . [م ُ هََ زِ ] (ع ص ) از میان جنگ گریزنده و لشکر شکست خورده . (غیاث ) (آنندراج ). شکست خورده و شکسته شده و لشکر شکست خورده و مغلوب شده و فرارکرده . (از ن
کاغیلغتنامه دهخداکاغی . (ع ص ) منهزم . (قطر المحیط) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). شکست خورده . (ناظم الاطباء).
نامغلوبلغتنامه دهخدانامغلوب . [ م َ ] (ص مرکب ) آنکه منهزم نشده و بر وی چیره نشده باشند. (ناظم الاطباء) شکست ناخورده . مغلوب ناشده . مقابل مغلوب . رجوع به مغلوب شود.