منفعلغتنامه دهخدامنفع. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) تجارت به عصاکننده . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). سوداگر عصا و چوب دستی . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به اِنفاع شود.
منفعلفرهنگ مترادف و متضاد۱. پشیمان، تائب ۲. بیاراده ۳. اثرپذیر، تاثیرپذیر، پذیرا ۴. خجل، شرمسار، شرمنده
passiveدیکشنری انگلیسی به فارسیمنفعل، غیر فعال، انفعالی، مجهول، کنش پذیر، تابع، تاثر پذیر، دستخوش عامل خارجی، مطیع وتسلیم، بی حال، بی حس