منفرددیکشنری فارسی به انگلیسیdistinct, individual, lonely, odd, particular, single, solitary, special
منفردلغتنامه دهخدامنفرد. [ م َ رِ ] (اِخ ) یا «منفروا» (1232-1266م .) پادشاه سیسیل از سال 1258م . تا سال 1266 م .او پسر قانونی امپراتور فریدریک دوم بود و در مقابل حمله ٔ شارل اول
منفردلغتنامه دهخدامنفرد. [ م ُ ف َ رِ ] (ع ص )تنها. (آنندراج ) (غیاث ). تنها و مجرد و یکه و یکتا.(ناظم الاطباء). یگانه . فرد : آن مجتهد طریقت آن منفرد حقیقت ... از ائمه ٔ وقت بود
منفرداًلغتنامه دهخدامنفرداً.[ م ُ ف َ رِ دَن ْ ] (ع ق ) جداگانه و تنها و یگانه و علیحده و فقط و یک یک و فرداًفرداً. (ناظم الاطباء).
منفردمنفردفرهنگ مترادف و متضاد۱. تک، تنها، جدا، فرد، واحد، یکتا، یکه، یگانه ۲. عزب، مجرد ≠ متاهل ۳. بیمانند، بینظیر، وحید، یگانه
منفردیلغتنامه دهخدامنفردی . [ م ُف َ رِ ] (حامص ) تنهایی و مجردی . (ناظم الاطباء). منفرد بودن . حالت و چگونگی منفرد. رجوع به منفرد شود.
solitaryدیکشنری انگلیسی به فارسیمنفرد، مجد، تنها، منزوی، انفرادی، گوشه نشین، عابد، منفرد، تنها، منزوی، مجرد، تک، پرت
منفردیلغتنامه دهخدامنفردی . [ م ُف َ رِ ] (حامص ) تنهایی و مجردی . (ناظم الاطباء). منفرد بودن . حالت و چگونگی منفرد. رجوع به منفرد شود.