منغضلغتنامه دهخدامنغض . [ م ُ غ ِض ض ] (ع ص ) آنکه چشم فرومی خواباند و فروخفته چشم . (ناظم الاطباء). رجوع به انغضاض شود.
منقذلغتنامه دهخدامنقذ. [ م ُ ق ِ ](ع ص ) رهاننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نجات دهنده . رهاکننده . خلاص کننده : المنقذ من الضلال . (از یادداشت مرحوم دهخد
منقزلغتنامه دهخدامنقز. [ م ُ ق ِ ] (ع ص ) پیوسته آب صافی و خوش خورنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه آب صاف می نوشد. (ناظم الاطباء). || دشمن را کشنده . (
منقضلغتنامه دهخدامنقض . [ م ُ ق َض ض ] (ع ص ) دیوار افتنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). دیواری که ترس از افتادن وی باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مرغ فرودآینده از
منغضفلغتنامه دهخدامنغضف . [ م ُ غ َ ض ِ ] (ع ص ) درآینده در گرد. (آنندراج ). کسی که در گرد و خاک درمی آید. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چاهی ویران . (آنندراج ). چاه شک
منغضفلغتنامه دهخدامنغضف . [ م ُ غ َ ض ِ ] (ع ص ) درآینده در گرد. (آنندراج ). کسی که در گرد و خاک درمی آید. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چاهی ویران . (آنندراج ). چاه شک
نحسی کردنلغتنامه دهخدانحسی کردن . [ ن َ ک َ دَ ](مص مرکب ) نافرجامی کردن . (ناظم الاطباء). || در تداول (و بیشتر در مورد اطفال )، بدادائی کردن و با بهانه جوئی عیش و راحت دیگران را منغ