منعملغتنامه دهخدامنعم . [ م َ ع َ ] (ع مص ) نِعمَة. دارای رفاهیت و آسایش گردیدن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به نعمة شود.
منعملغتنامه دهخدامنعم . [ م ِ ع َ / م ُ ع ُ ] (ع اِ) جاروب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منعملغتنامه دهخدامنعم . [ م ُ ع َ ] (ع ص ) احسان کرده شده و نیکویی کرده شده . (ناظم الاطباء) : وین عید همایون به تو برفرخ و میمون تو منعم و آن کس که تو خواهی به تو منعم . عنصری
مناملغتنامه دهخدامنام . [ م َ ] (ع اِ)خواب . (مهذب الاسماء) (دهار). نوم . (اقرب الموارد) : و من آیاته منامکم باللیل و النهار. (قرآن 23/30). پرده دار قوت ارادی به سبب یقظت و منام
مناملغتنامه دهخدامنام . [ م ِ ] (اِخ ) رودی در کشور تایلند با هزار و دویست کیلومتر طول که ازبانکوک می گذرد و در خلیج سیام می ریزد. (از لاروس ).
منعمدلغتنامه دهخدامنعمد. [ م ُ ع َ م ِ ] (ع ص ) بر ستون ایستاده شونده . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). بر ستون پشت داده و تکیه کرده . (ناظم الاطباء). رجوع به انعماد شود.
منعمللغتنامه دهخدامنعمل . [ م ُ ع َ م ِ ] (ع ص ) ساخته شده و کرده شده و عمل شده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
منعمةلغتنامه دهخدامنعمة. [ م ُ ن َع ْ ع َ م َ ] (ع ص ) زن نیکوزندگانی و نیکوخورش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد): امراءة منعمة؛ زن دارای آسایش و رفاهیت . جاریة منعم
منعمیلغتنامه دهخدامنعمی . [ م ُ ع ِ ] (حامص ) توانگری . مالداری : منعمی زو خواه نه از گنج و مال نصرت از وی خواه نی از عم و خال . مولوی .منعمی پنهان کنی در ذل فقرطوق دولت بندی اند
منعمیلغتنامه دهخدامنعمی . [ م ُ ع ِ ] (حامص ) توانگری . مالداری : منعمی زو خواه نه از گنج و مال نصرت از وی خواه نی از عم و خال . مولوی .منعمی پنهان کنی در ذل فقرطوق دولت بندی اند
منعمیتلغتنامه دهخدامنعمیت . [ م ُ ع ِ می ی َ ] (ع مص جعلی ، اِمص ) بخشندگی . (ناظم الاطباء). منعم بودن . رجوع به منعم شود.
منعمدلغتنامه دهخدامنعمد. [ م ُ ع َ م ِ ] (ع ص ) بر ستون ایستاده شونده . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). بر ستون پشت داده و تکیه کرده . (ناظم الاطباء). رجوع به انعماد شود.
منعمللغتنامه دهخدامنعمل . [ م ُ ع َ م ِ ] (ع ص ) ساخته شده و کرده شده و عمل شده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).