منظمدیکشنری فارسی به انگلیسیregular, steady, straight, methodical, neat, orderly, organic, systematic, taut, tidy, trim
منزملغتنامه دهخدامنزم . [ م ُ زَم م ] (ع ص ) بسته شده . (آنندراج ). بسته و بند کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ) (از فرهنگ جانسون ).
منزملغتنامه دهخدامنزم . [ م ِ زَ ] (ع اِ) دندان و ابن عباد گوید به باء موحده صواب است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). دندان . (ناظم الاطباء). رجوع به مبزم شود.
منظم الحرارةدیکشنری عربی به فارسیالت تعديل گرما , دستگاه تنظيم گرما , بوسيله الت تعديل گرماکنترل کردن