منظمدیکشنری فارسی به انگلیسیregular, steady, straight, methodical, neat, orderly, organic, systematic, taut, tidy, trim
منظملغتنامه دهخدامنظم . [ م ُ ن َظْ ظِ ] (ع ص ) ماهی نظام دار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل قبل شود.
منظملغتنامه دهخدامنظم . [ م َ ظِ ] (ع اِ) جای نظم . ج ، مناظم . (از اقرب الموارد). رجوع به معنی آخر مدخل قبل شود.
منزملغتنامه دهخدامنزم . [ م ُ زَم م ] (ع ص ) بسته شده . (آنندراج ). بسته و بند کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ) (از فرهنگ جانسون ).
منزملغتنامه دهخدامنزم . [ م ِ زَ ] (ع اِ) دندان و ابن عباد گوید به باء موحده صواب است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). دندان . (ناظم الاطباء). رجوع به مبزم شود.
منظم کردندیکشنری فارسی به انگلیسیadd, co-ordinate, coordinate, fix, order, organize, regularize, regulate, right, slick, tidy