منظرهدیکشنری فارسی به انگلیسیlandscape, outlook, perspective, prospect, scene, scenery, sight, spectacle, view, vista
منضرحلغتنامه دهخدامنضرح . [م ُ ض َ رِ ] (ع ص ) شی ٔ منضرح ؛ چیز دور و در گوشه افتاده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ).
منظرةلغتنامه دهخدامنظرة. [ م َ ظَ رَ ] (ع مص ) نظر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به نظر شود. || (اِ) جای نگریستن ، خوش آیند باشد یا بدنما. (منتهی الارب )
sightدیکشنری انگلیسی به فارسیمنظره، بینایی، دید، چشم، نظر، بینش، منظر، دیدگاه، جلوه، تماشا، باصره، قیافه، قدرت دید، هدف، الت نشانه روی، دیدن، رویت کردن، دید زدن، بازرسی کردن