منطفیلغتنامه دهخدامنطفی ٔ. [ م ُ طَ ف ِءْ ] (ع ص ) آتش فرومرده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). فروکشته . فرومیرانیده . خاموش کرده . فرونشانده . (آتش ، حرارت و مانند آن ). (یا
منطفیلغتنامه دهخدامنطفی . [ م ُ طَ ] (ع ص ) چراغ فرونشیننده ، یا آتش و گرمی فرونشیننده . (غیاث ) (آنندراج ). خاموش شده و فرومرده و فرونشانده . (ناظم الاطباء). خاموش . مرده . فروم
منتفیلغتنامه دهخدامنتفی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نیست شونده . (غیاث ). نیست شونده و دورشونده و یکسوی گردنده . (آنندراج ). دورشده و یکسوگردیده و نیست و نابود شده .(ناظم الاطباء). از ب
منوفیلغتنامه دهخدامنوفی . [ م َ ] (اِخ ) محمدبن یاسین منوفی ، از دیار مصر است . وی در شعر روان و نازک طبع بوده است و در قضا مناصب متعدد یافته است . وی در قاهره متولد شده و در هما
منوفیلغتنامه دهخدامنوفی . [ م َ ] (اِخ ) (847-931 هَ . ق .) شهاب الدین احمدبن محمدبن محمدبن عبدالسلام . وی مردی فاضل و از اهل منوف به دیار مصر است . او راست : «الفیض المدید» که د
منوفیلغتنامه دهخدامنوفی . [ م َ ] (اِخ ) (857-939 هَ . ق .) ابوالحسن علی بن محمدبن محمدبن خلف منوفی مصری . از فقهاء مالکیه است . تولد و وفات وی به قاهره است تصانیف متعددی دارد، ا
خاموش کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ساکت کردن، بیسروصدا کردن ۲. کشتن، فروکشتن، منطفی کردن ۳. قطع کردن (جریانبرق) ۴. خفه کردن، سرکوب کردن ۵. فرونشاندن، آرام کردن
خموشفرهنگ مترادف و متضاد۱. خاموش، بیفروغ، ناروشن، منطفی ۲. آرام، بیصدا، خمود، ساکت، صامت ≠ شلوغ، گویا