منضبطلغتنامه دهخدامنضبط. [ م ُ ض َ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی است از انضباط. (یادداشت مرحوم دهخدا). دارای انضباط.
متضبطلغتنامه دهخدامتضبط. [ م ُ ت َ ض َب ْ ب ِ ] (ع ص ) به قهر و بندی گیرنده کسی را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی که به قوت وسختی می گیرد. (ناظم الاطباء). و
منبطحلغتنامه دهخدامنبطح . [ مُم ْ ب َ طِ ] (ع ص ) مرد بر روی افتاده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). فی الحدیث : نهی النبی صلی اﷲعلیه و آله ان یأکل الرجل بش
منضبلغتنامه دهخدامنضب . [ م ُ ض ِ ] (ع ص ) کشنده ٔ چله ٔ کمان تا بانگ کند. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به انضاب شود.
منهبطلغتنامه دهخدامنهبط. [ م ُ هََ ب ِ ] (ع ص ) کم شونده و فرودآینده . (آنندراج ). فرودآمده . (ناظم الاطباء). رجوع به انهباط شود.
باانضباطفرهنگ انتشارات معین(اِ ض ِ) [ فا - ع . ] (ص مر.) 1 - منضبط ، مرتب . 2 - کسی که کاملاً مقررات نظام را مراعات کند. مق بی انضباط .
سختگیرفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی عام سختگیر، دقیق، منضبط، صریح، جدی مشکلپسند، انتقادی کلهشق، بیرحم زاهدانه، ترشرو، ریاضتکش